مؤلف مجهول
216
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
معمورى كه در وصف نگنجد ، و سرايهاى منقش ، و شهنشينهاى « 1 » مرتفع و كوشكهاى عالى ، و دختران صاحب جمال ، و شهجويهاى روان از شير و عسل . درويشان ديدند حيران بماندند . شيخ گفت : اى درويشان ! بينيد و گرويد و آرزو شكنيد ، كه هركه جويد يابد . درويشان به فرمودهء شيخ آنچه دل ايشان خواست آن كردند و آرزوهاى خود بشكستند . مدتى سير كردند و مدعا حاصل ساختند . آنگاه شيخ نظر ولايت از اينها برداشت . ديدند كه در مسجد جامع نشستهاند . و در همين لحظه باز تصرف كرد . همه خود را در درويش خانهء حضرت شيخ نشسته ديدند . شيخ به درويشان به طريق مطايبه گفت : اى ياران ! به اضطراب هم كار « 2 » به هم مىرسيده است ؟ درويشان گفتند : الحمد لله ! كرم اولياست كه چيزى كه « 3 » در آخرت ميسر گردد ، مايان را در دنيا به حصول پيوست . على هذا القياس از اين نوع كرامتها از حضرت شيخ قدس الله سره العزيز ، لحظهلحظه به وقوع آمدى « 4 » كه درويشان معاينه ديدندى « 5 » و بزرگوار هميشه مىگفت : من بندهء خاص ذوالجلالم * طاس فلك است پايمالم بر فرق جهانيان بتابم « 6 » * ز آن روى كه شمس بىزوالم اين ابيات شيخ به اطراف جهان منتشر شد . يكى از گجرات دغدغهء ملازمت كرد . بعد از مدت مديد به مشقت بسيار و رنج بىشمار به ملازمت حضرت شيخ رسيد . در در شيخ درويشى ايستاده بود « 7 » . اين مسافر پرسيد كه : اى درويش ! حضرت شيخ كجاست ؟ درويش گفت : از پى وضو رفت . اين « 8 » شخص ازبسكه اشتياق ديدن روى مبارك و ذات « 9 » شريف آن حضرت داشت ، از پى شيخ شد . ديد كه شيخ در حوضچه كه در وى دو كاسه آب باشد طهارت مىكند . هر زمان آب مستعمل در آنجا مىريزد . اين مرد خالى از دانش نبود ، به خود گفت : عجب است كه اين نوع كس ولى باشد ! اين گمان در دل او راه يافت و قرار گرفت . شيخ به علم ولايت دانست كه در اعتقاد او سستى پيدا شد . نزديك او رفت و دست مبارك خود را بر وى افشانيد . و قطرهء آبى بر وى رسيد . بى خود شد . در عالم بيخودى ديد كه قيامت قايم شده است ، بهشتى به بهشت و دوزخى به دوزخ مأمور شدهاند عطاء « 10 » . اين مرد هم به بهشت امر يافت . بر سر پل رسيد ، زهرهء آن نى كه « 11 » پاى خود بر پل بماند و بگذرد . حيران ايستاده بود
--> ( 1 ) - ب : و نشستهاى مرتفع ( 2 ) - ب : اى ياران كار به اضطراب هم به هم ( 3 ) - ب : - كه ( 4 ) - ب : به وقوع آمد ( 5 ) - ب : ديدند ( 6 ) - ب : بسايم ( 7 ) - ب : - بود ( 8 ) - ب : آن ( 9 ) - ب : + با بركات ( 10 ) - ب : شدهاند عطار گفت اين ( 11 ) - ب : - زهره آن نى كه