مؤلف مجهول

214

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

پاى اومور مثال « 1 » ، و گفت : اى هادى سبيل الله ، و اى مقرب درگاه إله ! كجا شد آن وعده‌ها كه دربارهء من درماندهء بىسروپا كرده بودى ؟ خلاف وعده از اولياء الله چگونه بود ؟ شيخ گفت : اى خواجه عمر ! چگونه خلاف وعده شد « 2 » ؟ خواجه عمر گفت : اى بزرگوار ! وعده آن بود كه بعد از ده سال ديگر از تربيت من بهره‌مند خواهى شد ، بيست سال آزاد درآمد . شيخ گفت : آرى ! اگر يك جا بوديمى ده سال هم نكشيدى . اين مخالفت را از طرف خود بايد دانست . حالا هم كه هست « 3 » وعده همانست . در همان لحظه ارادت او را قبول كرد . و بزرگوار گفت : اى خواجه عمر ! كار تو به اندك توجه موقوف مانده است . اين نيز بنا بر آن است كه كار تو عنديست ، اگر « 4 » از پيش كسى بودى اين همه دير نكردى . « 5 » دوازده روز ديگر كار كن آنگاه نظر درياب كه كار تو تمام شود ، ان‌شاءالله تعالى . دوازده روز ديگر بر اين گذشت . شيخ قدس سره العزيز بر باطن خواجه عمر نظر كرد ، به يك نظر كار او از هفت آسمان گذشت . شيخ عمر مقتداى آن شهر بود . مردم شنيدند كه خواجه عمر به شيخ شهاب الدّين ابن شريف بركات دست « 6 » ارادت داده است . بعضى مردم گفتند كه : خواجه در آن كودك چه چيز « 7 » مشاهده كرده باشد كه به او ارادت داده است . رتبهء خواجه عمر بايد كه برتر از او باشد . بعضى ديگر گفتند كه : اى ياران ! ساكت باشيد بهتر باشد ، زيرا اگر همچنين بودى ، بايستى كه خواجه عمر مريد نشدى ( و ) او را به پيرى قبول نكردى ، با وجود كه به سال از وى « 8 » به سه مرتبه « 9 » خرد است . يكى ازين ميان برخاست « 10 » و گفت : اى ياران ! زبان خود حفظ كنيد و غيبت نكنيد كه شهاب الدّين اگر همانست كه مىدانم « 11 » هزار همچون خواجه عمر مريد خواهد شد ، زيراكه در گهواره از وى چندين كرامت ظاهر شده بود . چه محل تعجب است كه خواجه عمر بر وى مريد شود . فتنه‌اى ازين ميان برخاست « 12 » و گفت كه مىتوان امتحان كرد . ديگرى گفت : امتحان درويشان نيك نيست « 13 » ، زيراكه دل ايشان « 14 » آينهء جهان‌نماست ، دور نيست كه اين امر در وى ظاهر گردد . اگر در مقام عفو آيند نعما و كرم ، و اگر درصدد قهر و غضب شوند عالم خراب كنند . قول اين شخص همه را موجه « 15 » افتاد ، گفتند : بر هر تقدير يك‌بار به ملازمت بايد رفت . برخاستند « 16 » و به اتفاق به ملازمت شيخ رفتند . چون به در خانه شيخ رسيدند ، آنجا « 17 » درخت

--> ( 1 ) - ب : - به ملازمت آن . . . مور مثال ( 2 ) - ب : شده بود ( 3 ) - ب : - كه هست ( 4 ) - ب : كار تو بعيد است از ( 5 ) - ت : + اى خواجه عمر ( 6 ) - الف : - دست ( 7 ) - ب : - چيز ( 8 ) - ب : كه از وى به سال ( 9 ) - ب : - به سه مرتبه ( 10 ) - ب : برخواست ( 11 ) - الف : - كه مىدانم ( 12 ) - ب : برخواست ( 13 ) - ب : نيك نباشد ( 14 ) - ب : - ايشان ( 15 ) - ب : معقول ( 16 ) - ب : برخواستند ( 17 ) - ب : - آنجا