مؤلف مجهول

179

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

آرد و به عبادت « 1 » حق سبحانه و تعالى مشغول شود و من در خدمت او باشم ، شايد « 2 » كه بهره‌مند گردم ، و نفس روح‌پرور او در من اثر كند ، و دم گيراى او « 3 » آتشى « 4 » در دل چون سنگ خاراى من در اندازد . زنش مصلحت ديد و گفت : اى مرد غافل ! از خود غافلى و خبر ندارى كه خداى تعالى به اندك « 5 » تردد اين همه جمعيت ترا كرامت فرمود ، بىحكمت نخواهد بود . و از كجا كه مرتبهء ولايت و كرامت به تو عطا نمىكند كه خود شيخ باشى و مريد پرورى ، و اين گرد آمده را در آن وقت صرف كنى و طعمهء درويشان و لباس ايشان سازى ؟ شيخ گفت : اى زن ! مرا چه استحقاق اين باشد كه من شيخ باشم و جماعتى مريد من و اين نسبت در ميان آيد ؟ اما اين مقدار هست كه بىاختيار به زبان تو جارى شد ، « 6 » اميدوار از « 7 » حق سبحانه و تعالى چنان شدم كه گفته‌اند : الفال على ما جرى 50 . به‌فور « 8 » برخاست و بر بناى « 9 » خانقاه اقدام نمود . به اندك توجه خانقاه به هم رسيد . آن روز كه اين « 10 » بقعهء خير به اتمام رسيد ، طعامهاى گوناگون از حد و عد بيرون طبخ كرد ، و شيره و شربت به الوان آماده كرد ( و ) اكابر « 11 » و اشراف آن ديار را طلب نمود . ده هزار كس از مردم مقررى جمع آمدند . و درين ميان ، ده كس از مشايخ اويسيه « 12 » حاضر آمدند . و از جماعت « 13 » رجال الغيب ، دويست كس تشريف داشتند . و از ملائكهء آسمان ، هزار ملك نزول كردند . صحبت ذكر و گفتگوى علم و قرائت قرآن در اين مجلس واقع شد . بعد از آنكه مجلس به آخر رسيد ، شيخ برخاست و به خانهء خود رفت و لباسهاى نفيس براى اين اعزه حاضر ساخت ( و ) اين ده هزار كس را الباس كرد ، و از هركدام اين اعزه فاتحه التماس كرد . هريك فاتحه در حق شيخ خواندند و شيخ را در همين مجلس حالتى و كيفيتى ديگرگون ظاهر شد . مخاديم را وداع كرد و به خانقاه درون رفت ، ديد كه هيچ‌كس نيست . اما در يك زاويه آوازى ظاهر شد . نزديك رفت ، ديد كه چند تن « 14 » درويش نشسته‌اند و مىگويند كه : يحيى « 15 » را طلب كنند « 16 » تا آنچه خداى تعالى فرمود آن كنيم يكى از ميان اين جماعت فرياد كرد كه : اى يحيى ! « 17 » گفت : لبيك ! گفت : بيا پيش ! رفت . يكى ازين‌ها چيزى خواند و بر وى دميد . شيخ بى خود شد . فى الحال شق صدر كردند و هر چيزى كه بود از ملوثات « 18 » و اخلاط بيرون آوردند و به آب « 19 » شستند و مطهر ساختند و بعد از آن آنچه مىبايست نهادن ، « 20 » بر جايش

--> ( 1 ) - ب : به عنايت ( 2 ) - ب : - شايد ( 3 ) - ب : - دم گيراى ( 4 ) - ب : داشتى ( 5 ) - ت : باند كه ( 6 ) - ب : شده ( 7 ) - ب : + حضرت ( 8 ) - ب ، ت : بالفور ( 9 ) - ب ، ت : و در بناى ( 10 ) - ب : آن ( 11 ) - ب : - اكابر ( 12 ) - ب ، ت : اويسى ( 13 ) - ب : - جماعت ( 14 ) - ب : چندين ( 15 ) - ب : نجى ( 16 ) - ب : طلب كند ، ت : طلب كنيد ( 17 ) - ب : نجى ( 18 ) - الف ، ب : ملوسات ( 19 ) - ت : + طاهر ( 20 ) - ب : - نهادن