مؤلف مجهول

170

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

دريا يكسان مىتابد ، علم ظاهرى وى چنان خواهد بود . و ماه ، شب تار ظلمت‌انگيز را به نور خود منور مىگرداند ، بر نهجى كه پردهء ظلمت « 1 » شديده به وجود او برداشته مىشود . علم باطنى « 2 » او همچنان دل در ظلمت افتادهء بنده‌هاى خداى تعالى را به نور ولايت خود منور مىگرداند و با وجود او هرولى كه درين ديار است ، دست از ارادت بركشد « 3 » و مريد نپرورد و نتواند . يعنى ولايت او ناسخ ولايتهاست و مانع ارادت‌ها « 4 » . اين وقايع علامت آنست . همه گفتند : نيك فرمودى ، مسلم باد ! يكى ازين ميان برخاست و در مقام سخن شد ، گفت : اى بزرگوار ! علم اين واقعه به قياس است ، يا به تفرس ، يا به كشف ، تا معلوم اهل مجلس مىشد ؟ آن بزرگوار فرمود : نه به قياس است و نه به تفرس ، اما شب دوشنبه خوابى ديدم كه حضرت سيد الثقلين حضرت « 5 » مصطفى صلى الله عليه و سلم به اصحاب حاضر شدند ، رضوان الله عليهم اجمعين ، فرمودند كه : معز الدّين را حق سبحانه و تعالى ، فردا روز فرزندى خواهد عطا كرد و در تولد او اين نوع آثار و علامات خواهد ظاهر شدن « 6 » ، غمگين نشود « 7 » كه نشانهء خيريت است ، به آن « 8 » نوع كه فرزند او در علم « 9 » ظاهر و باطن ، ماهر روزگار و نادرهء عصر و زمان خواهد شد . و مردم ظاهر و باطن از علم او كما هو اللائق بحالهما ، بهره‌مند خواهند بود . و نام او را « 10 » محمد صادق بماند . از آن مىگويم . چون اين بشنيد آن شخص سكوت كرد و گفت : چه خواب فرخندهء مژده‌انگيزى ! اين بار مسلم . پدرش چون اين بشنيد خوشوقت شد . به‌فور « 11 » برخاست و از هر متاع در حق اين فرزند نثار كرد . و در همان مجلس به فرمودهء حضرت محمد صلى الله عليه و سلم و به واقعهء اين بزرگوار محمد صادق نام كرد . چون يك سال برين گذشت ، اين طفل را قوت گفتار شد . اول چيز كه به زبان وى جارى شد ، اين بود كه گفت : « يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ ، إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ » [ الشعراء : 88 ، 89 ] . بعد از دو روز ديگر گفت : « يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ » [ المائده : 119 ] . تا زمان قدرت به رفتار ذكر آن بزرگوار همين آيت‌ها بود . بعد از آن به ذكر لا إله إلّا الله مشغول شد به وجد و سماع ، كه زمانى از سماع نياسود . و در زمان سماع الفاظ غريبه از زبان مبارك او ظاهر مىشد كه كس « 12 » نشنيده بود . تا پنج‌ساله شد « 13 » . بعد از آن بىوقوف پدر و مادر خود به مكتب‌خانه رفت ، ديد كه ملا معلم به تعليم قرآن مشغول است . درآمد و گفت : السلام عليك ! از چهار ديوار مكتب‌خانه آواز برآمد كه : عليك السلام يا ولى الله !

--> ( 1 ) - ب : + سوز ( 2 ) - ب : باطن ( 3 ) - ب : - بركشد ( 4 ) - ب : + است ( 5 ) - ب ، ت : + محمد ( 6 ) - ب : شدند ( 7 ) - ب : غمگين مشو كه ( 8 ) - ب : به اين ( 9 ) - ت : عالم ( 10 ) - ب : - را ( 11 ) - ب ، ت : بالفور ( 12 ) - ب : كسى ( 13 ) - الف ، ت : ساله شدن