مؤلف مجهول
162
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
[ باب سيزدهم در ذكر احوال شيخ نامدار حضرت شيخ سعد الدّين دمدار ، رحمة الله تعالى عليه ] باب سيزدهم در ذكر احوال شيخ نامدار ، و مطلع انوار ، و مستغرق ديدار ، و كاشف اسرار و بندهء خاص كردگار ، شيخ المشايخ ، حضرت شيخ سعد الدّين دمدار ، رحمة الله تعالى عليه كه مولد او بسطام بود . مردى بود دهقان و دهقان بچه . و در علم دهقانى بسى ضابط « 1 » و كامل و در روزه داشتن بسى قادر . و به نماز گذاردن بسيار « 2 » مايل ، به تخصيص صلوات خمسه را از زمان بلاغت تا زمان مرگ هرگز از وقت نگذرانيد . از خلق ممتاز . و اكثر اوقات در مزرعه خود مىبود . گاهى به حكم ضرورت به شهر در مىآمد ، اما با مردم « 3 » شهر سخن نمىكرد و به اهل بيت « 4 » و نزديكان خود بلاضرورت حرفى نمىگفت . ازينجهت اهل شهر سعد الدّين صامت مىگفتند و دمدار نيز مىناميدند . روزى به شهر مىرفت ، ديد كه كرمكى در سر راه خانه كرده و « 5 » در خانهء خود فرياد دارد . گوش انداخت ، شنيد كه كرمك به زبان خود مىگويد : اى بار خدايا ! بر همه چيز قادرى و مرا در مرتبهء ضعف آفريدى ، به اين « 6 » مرتبه هم هزار بار شكر مىگويم ، و ليكن روا مىدارى « 7 » كه پاى بندههاى فاسق و عاصى بر همچنين ما ضعيفان و عاجزان گذر كند ؟ به قدرت خويش « 8 » ناچيزسازى چه باشد ؟ تا از بلاى آنها خلاص شويم ؟ چون « 9 » اين سخن از كرم بشنيد به خود گفت : اى سعد الدّين ! به از آن نيست كه منبعد از خانه خود قدم بيرون ننهى ، و بر تقدير بيرون نهادن بىطهارت نباشى . بدانكه سخن آن كرمك بىزبان تنبيه بود به تو ، كه بر وجه غفلت بىطهارت پاى بر زمين نمانى . اين بگفت ( و ) از همانجا برگشت ، زيراكه در آن زمان بىطهارت بود و بعد از آن بزرگوار مزرعى « 10 » داشت محدود و موروثى ، پاى خود از حد بيرون نماند . مدت بيست سال روزانه در سر زراعت صايم و شبها در گوشهء خلوت قايم بود . درين مدت به هيچكس سخن بىضرورت « 11 » نگفت . و هميشه به ذكر لا إله الّا اللّه مشغول بود . روز به روز ديد كه بعضى از امور غيبيه در دل آسمانصفت آن بزرگوار چون ستاره درخشيدن گرفت ، و به هر جانب كه روى مىآورد آنچه در آن جانب بود معلوم او مىشد ، حتى كه هر چيزى كه « 12 » مقر آن در زير زمين بود ، به زبان حال به او سخن گفتن گرفت « 13 » . و هر گياهى كه در مهد ارض سبز مىشد به زبان حال از خواص خود خبر مىداد . بزرگوار به خود مىانديشيد كه عجب حالى ، كه من مرد عاميم
--> ( 1 ) - ب : - ضابط ( 2 ) - ب : بسى ( 3 ) - ب : به مردم ( 4 ) - ب : - به اهل بيت ( 5 ) - ب : بر در ( 6 ) - ب : + همه ( 7 ) - ب : روا مدار ( 8 ) - ب : + آنها را ، ت : اينها را ( 9 ) - الف : - چون ( 10 ) - ب : مرعى ( 11 ) - ب : بىضرورت سخن نگفت ( 12 ) - ب : - كه ( 13 ) - ب : - گرفت