مؤلف مجهول
161
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
معانى همه من وجهى معلوم شد « 1 » ، اما در معنى عشقه فهم مايان كار نكرد . « 2 » از آن بزرگوار پرسيدن را شرط ادب ندانستيم و ديگر فرصت يارى نداد و تقاضا نكرد . اين زمان كه تو خليفه ( اى ) و خليفه در رنگ پير است و نايب مناب آن من كل الوجوه ، و ديگر حق مصاحبت و مؤانست در ميانست بىدهشت و وحشت از شما مىپرسم ، جواب بايد گفت . شيخ گفت : نيك پرسيدى ، جواب او آنست كه : عشقه عبارت از گياهيست كه بيخ وى نامعلوم است و وجودش پيدا . و همت او آنست كه هرچند درخت بلند باشد بر سر او جا كند . فى الواقع آن چنانست كه او مىخواهد . نصيب درويش آنست كه همچنين آن گياه پيچان و بلندهمت و مقصودرس باشد ، يعنى در عبادت حق سبحانه و تعالى پيچان باشد تا به مقصود رسد . اى درويش ! اگر غيرت دارى ازين گياه بىبيخ عبرت گير « 3 » ، كه از براى پنجروزه بقا اين همه جهد در رسيدن به مقصود دارد . ترا خود بناى « 4 » عمر بيشتر است ، ازو سهلهمت و مرتبه باشد كه جهد در رسيدن به مقصود و جد در عبادت معبود نكنى و به مقصود نرسى . اينست معنى عشقه . اما معلوم باشد كه شيخ قدس الله تعالى سره العزيز هشتاد سال عمر يافت . ازين جمله دوازده سال و هشت ماه قطب بود . و در زمان قطبيت غير از همپرههاى خود « 5 » شصت كس را در عالم معنى تربيت كرد كه هركدام در ديار ديگر بودند . و خود در عالم معنى از روح منور معطر « 6 » لوط پيغمبر عليه السلام تربيت يافت . و بر ظهر نوح نبى بود عليه السلام . روزى از روزهاى آخر قطبيت نشسته بود ، درويشان جمع بودند كه شيخ آن مقدار آماسيد كه در جامه نگنجيد و سرخروى شد و گفت : الله ! چه بوى خوشى ، كه هرگز به دماغ اين بنده اين نوع بوى خوش نرسيده بود ! اين بگفت و فرونشست و جان به حق تسليم كرد . آن بزرگوار را در قدم پير خود دفن كردند . بعد از وفات يكى از درويشان در خواب ديد كه به پير خود همسير و همصحبت در باغ بهشت است و حوران و غلمان و ولدان در خدمتاند . پرسيد كه : اى عزيزان روى زمين ! خداى تعالى به شمايان چه كرد ؟ گفتند : اى درويش ! آن كرد كه به امام حسن و حسين رضى الله عنهما « 7 » كرد . و الله اعلم بالصواب و اليه المرجع و المآب .
--> ( 1 ) - ب ، ت : معلوم است ( 2 ) - ت : كار بكرد و از آن ( 3 ) - ب : گيرى ( 4 ) - ب : بقاى ( 5 ) - ب : - غير از . . . خود ( 6 ) - ب : - روح . . . معطر ( 7 ) - ب : حسن و امام حسين كرد رضى الله عنهما