مؤلف مجهول
160
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
[ فصل پنجم ] فصل پنجم شبى از شبهاى ديجور « 1 » فراق ، به صدهزار سوز و اشتياق ، شيخ قطب الدّين در گوشهء خلوت سر تفكر به زانوى تدبر « 2 » نهاده بود . به ناگاه شيخ عالم ظاهر شيخ محمد باقر در عالم معنى پيدا شد ، گفت : اى فرزند ! چه فكر دارى ، و در تدبير چه كارى ؟ گفت : اى بزرگوار ! غير از اشتياق ديدار مرا به كار ديگر چهكار ؟ از زمان مفارقت تا اين زمان نه در جان آرام است و نه در دل قرار . چون شد كه يكبار به جانب درويشان گذرت نيفتاد كه حال « 3 » درويشان كممايه چه شد ؟ شيخ تبسم كرد و گفت : اى فرزند ! خاطرم « 4 » از طرف درويشان جمع است ، زيراكه در ميان ايشان تو هستى به جاى من ، هر شيخ كه چون تو مريدى داشته باشد كه قائممقام شيخ خود « 5 » بود از حوادث روزگار به نسبت درويشان خود چه غم خورد ، و چرا ترسد ؟ سالها در تربيت تو بودم « 6 » تا به اين مرتبهات رسانيدهام « 7 » ، از براى همين مصلحت كه بعد از من نايب و خليفه باشى . ديگر در فكر خود باش كه وعده به ميعاد آمد . سه روز ديگر از وعده باقى است كه لباس قطبيت در بر خود خواهى ديد . شيخ قطب الدّين گريه آغاز كرد و گفت : اى بزرگوار ! من حقير را چه طاقت و حوصلهء « 8 » آن باشد كه اين كسوت اولياى كبار توانم برداشت ، مگر عمر به آخر آمده كه به اين مرتبه تكليف دارند ؟ شيخ فرمود : نى ! غم مخور كه امتداد اين منصب در ذات تو مدت دوازده سال و هشت ماه خواهد بود زيراكه مناسبتر از تو كسى درين زمان موجود نيست . اما بعد از دوازده سال و هشت ماه ديگر يكى « 9 » مناسب اين منصب پيدا خواهد شد . اين بگفت و غايب گشت . شيخ قطب الدّين چشم بگشاد ، ديد كه هيچكس نيست . بهفور « 10 » برخاست و غسل بجاى « 11 » آورد و دوگانه ادا نمود ، و روى نياز به درگاه بىنياز آورد ، و متوجه به روح پرنور محمد مصطفى صلى الله عليه و سلم شد و فاتحه از براى گشايش كارها بخواند . شب به آخر آمد ، شب ديگر در اول شب صد ركعت نماز كرد . بعد از فراغ نماز مواجه « 12 » قبله نشسته بود ، كه جماعتى مردم سفيدريش و سفيدپوش پيدا شدند و گفتند : السلام عليك يا قطب الزمان ! مرتبهء قطبيت مبارك « 13 » باد ! از پى اينها « 14 » جماعت ديگر حاضر آمدند و آنها نيز همين گفتند . على هذا القياس هفتاد گروه حاضر آمدند و مباركباد « 15 » كردند . روز سوم بعد از اشراق ، اين دولت دوجهانى و سعادت جاودانى اقبال نمود و ميسر گشت . بعد از اقبال اين دولت و تشريف اين سعادت حضرت بزرگوار به وصيت پير خود بناى كار نهاد . آن زمان يكى از ارادتمندان همپره پرسيد كه : اى خليفه ! بناى كار خود به وصيتهاى پير خود نهادى ، مايان نيز برانيم .
--> ( 1 ) - ب : رنجور ( 2 ) - ب : سر به فكر زانو برنهاده ( 3 ) - ب : - حال ( 4 ) - ب : خاطر از ( 5 ) - الف : - خود ( 6 ) - ب : بوديم ( 7 ) - ب : + و ديگر ( 8 ) - ب : + از ( 9 ) - ب : ماه ديگرى مناسب ، ت : ماه ديگرى كسى ( 10 ) - الف : بالفور ( 11 ) - ب ، ت : - بجاى ( 12 ) - ب : متوجه ( 13 ) - ت : مباركت باد ( 14 ) - ب : آنها ( 15 ) - ب : بادى