مؤلف مجهول

141

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

مىپزد . درويش چون اين كرامت ديد ، به‌فور « 1 » برگشت ، گفت : اى بزرگوار ! خواجه را اين حال است « 2 » . شيخ گفت : خموش ! كه افشاى اسرار اولياء نيك نيست ، بلكه « 3 » كفر است و ناقص عمر . خواجه را اين فعل شيخ معلوم شد . ماحضر آورد ، بعد گفت : اى شيخ ! اين نوع فعل از شيخان « 4 » چه مناسب بود كه پانزده‌ساله عمر مرا نقصان كردى ؟ نه تنها به من بلكه « 5 » به خود و به جميع مريدان خود كه درين مجلس حاضرند نيز كردى . واقف باش ! كه بعد از سه روز ديگر خبر مرگ من خواهد رفت ، به نماز من حاضر شو . و ديگر تو هم به جماعت مريدان خود كه الآن حاضرند يكان‌يكان از پى خواهيد آمدن « 6 » . سزاى آن كس كه در امتحان اولياء خدا باشد . « 7 » اين بگفت و شيخ را وداع كرد و برگشت ، و به خلوت خود رفت و ريسمان سياه به گردن انداخت ، و به خداى تعالى ناليد و زاريد كه : كريما و رحيما ! من بندهء عاجزم و ناقص ، با وجود اين همه عجز و نقصان هزار بار شكر كه در سلك اولياء ، خود را هم كرامت كردى . صد شكر ديگر برين كه همان نوع كه مجردم آوردى مجردم مىبرى ، كه دست عورتى در دامن من نرسيد ، و چشم نامحرمى در من راه نيافت ، و محرمى هم‌آغوش من نشد « 8 » . اميدوار از لطف تو چنانم كه در زمان رفتن هم بايد كه چشم كسى در عورت من نيفتد . اين دعاى مرا در معرض قبول افكن . آواز آمد كه : اى عبد الرحيم ! غم مخور كه تا اين زمان با وجود عجز و عدم طاقت ، تو اين همه فرمان « 9 » برداشتى ، خداى تعالى كه قادر است بر همه اشياء چرا آن نكند كه مىخواهى ؟ چون اين بشنيد خوشحال شد . به‌فور « 10 » برخاست و در « 11 » استعداد راه شد « 12 » . على قدر حوصله مصلحت « 13 » خود آماده « 14 » كرد . روز دوم خبر به اطراف فرستاد كه فردا روز به نماز عبد الرحيم بايد حاضر آمدن « 15 » . روز سوم على الصباح اكابر و اشراف حاضر آمدند ، ديدند كه خواجه زنده و سلامت ، بىعصا و بىاعانت كسى اكابر را استقبال كرد . اكابر متعجب گشتند و با هم‌ديگر گفتند : مگر خواجه مايان را مسخره مىكرد ؟ و فرود آمدند . خواجه فى الحال طعام فراوان حاضر آورد . بعد از فراغ « 16 » طعام بر پاى خاست ، گفت : اى عزيزان ! معلوم شما « 17 » باشد كه عمر من به شصت و پنج رسيده است كه در شهر مدينه بوده‌ام كه وطن عارضيست ، امروز مىخواهم كه به وطن اصلى سفر كنم . از براى همين مصلحت ، « 18 » تصديع دادم كه در

--> ( 1 ) - ب ، ت : بالفور ( 2 ) - ب : بزرگوار اين چه حال است ( 3 ) - ت : بلك ( 4 ) - ب ، ت : درويشان ( 5 ) - ت : بلك ( 6 ) - ب : از پى هم خواهيد آمدند ( 7 ) - ب : + اين ( 8 ) - ب ، ت : - كه دست . . . نشد ( 9 ) - ب : زمان ( 10 ) - ب ، ت : بالفور ( 11 ) - ب : - در ( 12 ) - ب : - شد ( 13 ) - ب : - مصلحت ( 14 ) - ب : - آماده ( 15 ) - ب : حاضر آمدند ( 16 ) - ب : - فراغ ( 17 ) - ب ، ت : شمايان ( 18 ) - ت : + شمايان را