مؤلف مجهول

123

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

[ باب نهم در ذكر احوال شيخ نامدار حضرت شيخ عبد الغفار قدس الله تعالى روحه ] باب نهم در ذكر احوال شيخ نامدار ، و عزيز روزگار « 1 » و مظهر لطف پروردگار ، و بزرگ شريعت شعار ، و ديانت دثار « 2 » ، و شيخ بزرگوار ، عزيز ملتان 35 ، حضرت شيخ عبد الغفار قدس الله تعالى روحه العزيز . مردى بود كه شيرخواره از پدر و مادر مانده بود . و در « 3 » محلهء آن بزرگوار مردى بود كه دهليو نام داشت ، مال بىحد و گوسفند بىعد « 4 » داشت . اما بىنصيب از فرزند بود . حضرت بزرگوار كه از پدر و مادر ماند ، آن خواجه به صد جان به فرزندى « 5 » قبول كرد و در ميان جان و دل ، جايش داد و در ديده‌ها منزلش ساخت و مىپروريد تا كه پنج‌ساله شد . روزى خواجه دهليو اكابر آن ديار را طلب نمود « 6 » و از اطعمه و اشربه بىقياس آماده كرد و مجلس آراست و در « 7 » پيش اكابر كشيد . چون در حليت آنها احتياط كرده بود ، اكابر به رغبت تناول كردند و فارغ شدند . آنگاه خواجه دهليو بر پاى خاست « 8 » و گفت : اى عزيزان ! غرض من از تصديع دادن اكابر اين « 9 » بود كه معلوم همهء اكابر است كه مرا حق سبحانه و تعالى در دار دنيا از دنيايى بىاحتياج آفريد و ليكن از فرزند بىنصيب . تواند كه « 10 » حكمت الهى درين « 11 » بوده باشد و خيريت بنده « 12 » نيز درين بود . بدانيد كه فرزندى نگه داشته‌ام كه هزار فرزند صلبى ، صدقهء يك تار موى اوست . و بقاى عمر معلوم است ، در صحت بدن و كمال عقل و جواز امور و نفاذ جميع تصرفات خود مىخواهم كه در حضور عزيزان اموال و اشياء خود را به اين فرزند خود هبه كنم ، و در مجلس هبه در قبض تصرف او در آرم ، تا بعد از من هيچ‌كس از خويش « 13 » و اقرباى من به او متعرض نشوند . اكابر گفتند : اى خواجه ! نيك انديشه كرده‌اى كه مصلحت است . آن بود كه « 14 » فرزند خود خواجه عبد الغفار را در مجلس اكابر « 15 » حاضر ساخت ، و در پيش اين « 16 » جماعت ، جميع اموال و املاك خود را به او بخشيد ، و خط هبه‌اش در همان مجلس نوشت و اسامى بزرگواران را در كتابت در منصب گواهى ثبت فرمود . بعد از يك سال ديگر از آن پدر و مادر نيز يتيم ماند . پدر خوانده‌اش برادرى « 17 » داشت بهلول « 18 » نام ، به آش و نان خواجه دهليو محتاج بود ، به نوعى كه در خانهء خود تاه بوريا نداشت . به مثابه خدمتكاران در در او اوقات مىبرد . به مجردى « 19 » كه خواجه وفات كرد ، صاحب‌خانه شد و كليد در خزينه را به دست گرفت . هفت روز

--> ( 1 ) - ب : - و عزيز روزگار ( 2 ) - ت : آثار ( 3 ) - ب : + آن ( 4 ) - ب : گوسفندان بىعدد ( 5 ) - ت : به فرزند ( 6 ) - ب : اكابران را طلبيد ( 7 ) - الف : - و در ( 8 ) - ب : خواست ( 9 ) - ب : اكابران آن بود ( 10 ) - ب : - تواند كه ( 11 ) - ب : + چه ( 12 ) - ب : + تواند كه ( 13 ) - ت : - از خويش ( 14 ) - ب : - آن بود ، ت : - آن بود كه ( 15 ) - ب : اكابران ( 16 ) - ب : آن ( 17 ) - ب : پدرخوانده داشت ( 18 ) - ب : بهلو ( 19 ) - ت : بخوردى