مؤلف مجهول

124

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

صاحب عزا بود . روز هشتم در همهء اشياء تصرف كرد ، حتى كه خواجه عبد الغفار را در تصرف خود « 1 » درآورد و بره‌پايى « 2 » فرمود ، جامهء نفيس پدرى از بر كشيد ، و موزه از پا و كلاه از سر و گفت : اى ناكس بچه ! تا چه به عيش بكوشى ؟ امروز روز آنست كه در پا هيچ نپوشى ، و از متلذذات ننوشى ، كه دنيا جاى مكافات است ، و كاسه دوران اين بار در دور ماست « 3 » ! خواجه عبد الغفار سخن خود را از جهت صغر سن به جايى نتوانست « 4 » رسانيد ، ناچار از پى بره‌ها شد . مدت نه سال بره‌پايى كرد و به سرحد « 5 » بلاغت رسيد . روزى گريان از پى گوسفندان مىگشت و به خداى تعالى مىزاريد و مىناليد و مىگفت كه : كريما ! لطف تو عام است و كرم تو بر سر « 6 » بنده‌ها مدام ، اين بندهء ضعيف خود را چه بلابى « 7 » بىدولت و پرمحنت آفريده بوده ( اى ) كه نه دولت پدر ديده‌ام و نه محبت « 8 » مادر ؟ اين چه بلاهاست كه به من بىسعادت در پيش است و دشمن قوى در پس ؟ نگه دارم تو باش « 9 » كه من عاجزم ، تو قادر ، و من ضعيفم و تو قوى ، و من نادانم و تو دانا ، و من ذليلم و تو عزيز ، من فقيرم و تو غنى ، و من محتاجم و تو بىنياز ! زياده برين طاقت زخم نيش « 10 » دشمن ندارم . مرا غريق رحمت خود گردان ، و از ميان بردار و عزيز خود ساز ! در همين سخن بود كه حضرت خواجه خضر عليه السلام به صورت « 11 » درويش قرجوق‌بند پيدا شد و گفت : اى لايق درگاه ، و اى هادى سبيل الله ! حال چيست و گفتار كدام ؟ بدانكه تو عزيز كردهء حقى و برداشتهء اويى . خواجه را از ديدن اين مرد و سخن او حيرتى دست داد ، و عاجز از « 12 » گفتار ماند ، و گفتها « 13 » بالكليه از ياد رفت . آنگاه حضرت خواجهء زنده‌دلان عليه السلام نصيحت آغاز كرد و گفت : اى فرزند ! غم مخور و اندوهگين مباش ، و از دشمن ظاهرى « 14 » مينديش و از افلاس « 15 » دل‌تنگ مباش ، كه حق سبحانه و تعالى دنيا را به تو گرد آورده و در حق تو وعدهء بسيار كرامت فرموده است . توقف كن كه به اقرب اوقات و اسرع ساعات ميسر خواهد شد . و از دشمن ظاهرى و باطنى خلاص خواهى گشت . دهن خود باز كن . بزرگوار از سر شوق دهن خود باز كرد . حضرت خواجهء زنده‌دلان سه مرتبه آب دهن مبارك خود را در دهن بزرگوار انداخت ، بعد از آن گفت : اى فرزند ! برو « 16 » دنياى تو معمور شد ، و آخرت تو نيز « 17 » مزين گردد ان‌شاءالله « 18 » . اين قول « 19 » حضرت خواجهء زنده‌دلان ، اشارت به دنيا و آخرت و

--> ( 1 ) - ب : - خود ( 2 ) - ب : بر پاى ( 3 ) - ب : - و كاسه دوران . . . ماست ( 4 ) - ت : نمىتوانست ( 5 ) - ب : - به سرحد ( 6 ) - ب : - سر ( 7 ) - ب : بلاى دارد ( 8 ) - ت : محنت ( 9 ) - ب ، ت : باشى ( 10 ) - ب : پيش ( 11 ) - ب ، ت : در صورت ( 12 ) - ب : - از ( 13 ) - ب : گفتار ( 14 ) - ب : ظاهر ( 15 ) - ب : - از افلاس ( 16 ) - ب ، ت : + كه ( 17 ) - ب : - نيز ( 18 ) - ب : + تعالى ( 19 ) - الف ، ت : فعل