على بن حسين واعظ كاشفى
ديباچه 21
رشحات عين الحيات ( فارسي )
اوليا و پيشوايان دين توسل مىجستند و اين روش را ، براى تهذيب نفس و تصفيهء باطن سالكان طريق ، اصلح مىدانستند و در محافل و مجالس خود نيز ، حديقهء حكيم سنائى غزنوى و مثنويات شيخ عطار نيشابورى و مثنوى معنوى مولانا جلال الدين و نظاير آن را مىخواندند و با خواندن آن شاهكارهاى منظوم عرفانى ، فضاى جانها را ، به پرتو انوار حقائق روشن و آئينهء دلها را ، از زنگ ظلام اوهام پاك مىكردند و زمينه را ، براى درك حقيقت مطلق كه يدرك و لا يوصف است و به تعبير و بيان درنمىآيد ، مهيا مىساختند و عقيده داشتند خداپرستى و عشقورزى و وجد و سماع و قول و ترانه ، براى سالك طريق اصل است و معرفتى كه عارف طلب مىكند ، فقط از راه كشف و شهود و اشراق صورتپذير است ، زيرا ذات بارىتعالى نامحدود و بىانتها است و عقل و ادراك و منطق بشر ، كه محدود و متناهى است ، هرگز بر نامحدود و نامتناهى دست نمىيابد و بازگفتن آنچه كه به عشق مربوط است ، و احساس و شور و وجد و حال نام دارد ، در هر بيانى نمىگنجد و الفاظ براى اداى آن كوتاه و نارسا است و براى پى بردن بهآنگونه احوالات و احساسات و احوالات ، بجز ممارست تام و تمام در كلمات پيشوايان صوفيه ، از نظم و نثر ، و مأنوس شدن به آن گفتهها و نوشتهها ، راهى وجود ندارد . نظر به اينكه شيخ نجم الدين كبرا و شيخ فريد الدين عطار ، از پيشروان اين مكتب ، يكى در واقعهء خوارزم ، در سال 618 و ديگرى ، در حادثهء نيشابور ، بدست سپاهيان مغول كشته شدند و شيخ مجد الدين بغدادى نيز قبلا به حكم سلطان محمد خوارزم شاه ، در شط جيحون غرق شده بود و سلطان العلماء بهاء الدين محمد نيز ، قبل از حادثهء مغول ، به چند سال ، يعنى در سال 609 ، به علت بدرفتارى خوارزم شاه ، با خانوادهء خود بكوچ از ماوراءالنّهر به آسياى صغير رفت و تنها مولانا جلال الدين محمد پسر او ، كه در اين سفر بيش از پنج سال نداشت ، در همان سامان متوطن گشت ، لذا اين مكتب ، كه به يك تعبير مكتب عرفان گفته مىشود ، چندان رونق نيافت ، بخصوص كه در خراسان و ماوراءالنّهر ، بعد از غلبهء مغول و پراكنده شدن حوزههاى علمى و عرفانى ، مردمى از نژاد ترك و تاتار و