ياقوت الحموي ( مترجم : آيتى )

48

معجم الأدباء ( فارسي )

26 - ابراهيم بن محمد بن ابى حصن حارث [ 1 ] معروف به ابو اسحاق فزارى . اصل او از كوفه بود . به مصّيصه رفت و تا پايان عمر در آنجا بود . دربارهء مرگ او رواياتى چند است كه آنها را ابن عساكر در تاريخ دمشق آورده است . درست‌تر آن است كه او در 188 وفات كرده و ، به روايتى ، 186 يا 185 . مردى خيّر و فاضل و پرهيزگار بود . پيرو سنت و آمر به معروف و نهىكننده از منكر . فضائل او بسيار است و ما آن چه را از كتاب ابن عساكر برگزيده‌ايم در اينجا مىآوريم : به رغم فضايلش در نوشته‌هايش غلط بسيار است . كتاب السير در اخبار و حوادث از اوست . اين كتاب را ابو عمرو معاوية بن عمر و رومى از او روايت كرده . ابو عمرو در سال 315 در بغداد در گذشته است . ابن عساكر گويد : ابو اسحاق يكى از ائمهء عالم اسلام بود . و از اعلام دين . از اعمش و سليمان البتّى [ 2 ] و ابو اسحاق سليمان بن فيروز شيبانى و جمعى ديگر از معاريف حديث روايت كرده و سفيان ثورى و ابو عمرو عبد الرحمن بن عمر و اوزاعى ، كه از او بزرگتر بودند ، حديث او را روايت كرده‌اند . ابو مسهر گويد كه ابراهيم فزارى به دمشق وارد شد . مردم براى استماع بر او گرد آمدند ، مرا گفت كه نزد مردم رو و به آنان بگوى كسانى كه بر رأى قدريه هستند در مجلس ما حاضر نشوند و نيز هركس كه نزد سلطان مىرود . من بيرون آمدم و به مردم خبر دادم . ابو اسحاق فزارى مردم ثغر مصّيصه را ادب و فقه و سنت آموخت . امر به معروف و نهى از منكر مىنمود ، چون از اهل بدعت كسى به مصّيصه داخل مىشد ، او را مىراند . گويند هارون الرشيد فرمان داد گردن زنديقى را بزنند . زنديق پرسيد : چرا گردنم را مىزنى ؟ گفت : تا مردم از تو راحت شوند . گفت : پس با هزار حديثى كه من از قول رسول الله ( ص ) جعل كرده‌ام چه مىكنيد ؟ هارون گفت : ما ابو اسحاق فرازى و عبد الله بن مبارك را داريم كه احاديث را غربال مىكنند و حديثهاى مجعول تو را بيرون مىافكنند . ابو على رود بارى گويد : [ 3 ] چهار تن هم‌زمان بودند : يكى از آنها نه از سلطان چيزى مىگرفت و نه از مردم ، او يوسف بن اسباط بود حتى هفتاد هزار درهم به او ارث رسيد از

--> [ 1 ] طبقات ابن سعد 7 : 488 ، مصورهء ابن عساكر 2 : 498 ، تهذيب ابن عساكر 2 : 255 ، سير الذهبى 8 : 473 ، تذكرة الحفّاظ ذهبى : 273 ، الوافى 6 : 104 ، تهذيب التهذيب 1 : 151 . [ 2 ] ابن عساكر : سليمان التيمى . [ 3 ] ابن عساكر 2 : 502 .