عبد الله الأنصاري الهروي
مقدمه 74
طبقات الصوفية ( فارسي )
كتانى مىگويد كه علم تصوف كمينه آنست كه تو درنيابى . اين نيكو بگفته » 41 . از جنيد پرسيدند كه دل كى خوش بود ؟ گفت آن وقت كه او در دل بود . شيخ الاسلام گفت كه نه او در دل جايگير است ، قرب ازو در نعت تقدير است . . . در دل ياد اللّه بود و مهر اللّه بود و نظر اللّه بود . شيخ الاسلام گفت كه : دانى كه دل كى خوش بود ؟ كه او ناظر بود . دانى كه كى خوش بود ؟ كه او حاضر بود . . . » ( 42 ) نورى نورى در نظر پير هرات از جهت زندگانى و شور و تيز وقتى بر جنيد ترجيح داشت . مشايخ بغداد نورى را صاحب وفا و جنيد را صاحب حرمت و رويم را خداوند ادب مىدانستند 42 . در تاريخ تصوف نورى متعلق به آن گروه از مشايخ است كه در محنت صوفيان در بغداد در برابر مخالفان ايستادگىها كرد . معروف است كه هنگامى كه به قصد ارعاب مىخواستند يكى از صوفيه را بكشند نورى پاى پيش نهاد و خواست تا اول او را بكشند . مشايخ ديگر نيز چنين كردند و براى كشته شدن بر يكديگر سبقت مىجستند . اين پيشىجستنها با چنان صداقت و حالتى همراه بود كه جلاد را سرگشته و حيران كرد و نتيجه خلاصى همگنان بود . نورى هميشه تسبيح در دست داشت . وقتى از وى پرسيدند كه آيا با آن تسبيح مىخواهد ذكر حق را جلب كند « گفت نه ، به اين تسبيح مى غفلت جويم » 43 . وقتى ديگر ازو پرسيدند كه « اللّه به چه شناختى ؟ گفت به اللّه . گفتند پس عقل چيست ؟ گفت عاجزيست ، راه ننمايد مگر بر عاجز » . پير هرات اين سخن او را با سخن ابراهيم دهستانى كه گفت : جز زو او نشناسد ، يعنى او به او بتوان شناخت ، يكى مىداند و پس از آن به تبيين و توضيح عقل از نظر صوفيه مىپردازد ( 44 ) . نورى روزى از سمنون خواست تا با وى از دوستى سخن گويد . « سمنون گفت از دوستى او ترا يا از دوستى تو او را ؟ گفت از دوستى او مرا . سمنون گفت : طاقت ندارى ، و نه در آسمان و زمين چيز و كس . نورى گفت : دى همه روز با