عبد الله الأنصاري الهروي
مقدمه 57
طبقات الصوفية ( فارسي )
ابن باكويه نقل كرده است به استثناى آنچه از زبان شيخ عمو نقل شده است با هيچيك از كسانى كه وى با آنها ديدار و مصاحبت داشته است ، قابل قياس نيست 93 . خرقانى داستان ديدار پير هرات با خرقانى هم از آغاز با نوعى جذبه و شوق همراه است . خواجه عبد اللّه انصارى در سال 424 دوباره به عزم سفر قبله از هرات بيرون رفت . از قضا اين سال نيز قافله را بار نبود . پير هرات در بازگشت از رى بهسوى خراسان ، به ديدار خرقانى رسيد . تأثير ديدار خرقانى در خواجه عبد اللّه به اندازهاى بود كه وقتى كه دوباره به نيشابور و به خانقاه ابن باكويه رسيد ، ابن باكويه از شيخ ابو الفرج كه از دوستان عبد اللّه بود خواست تا آنچه را كه وى به هنگام عزيمت عبد اللّه از نيشابور بهسوى رى ، با آنان گفته بود در حضور او بازگويد . شيخ ابو الفرج سخنان ابن باكويه را كه در حقيقت منع عبد اللّه از سفر و سياحت ؛ و نشستن و از « او » با ديگران گفته بود ، تكرار كرد . خواجه عبد اللّه در جواب سخن او با توجه به آنكه قصد اصلى او سفر زيارت قبله بود ، گفت : « ليكن خرقانى را مىبايست ديد يعنى سفر من براى آن بود » 94 . خرقانى چنان كه از گفتار پير هرات در طبقات و منابع ديگر برمىآيد شخصى امى بود كه « الحمد » را « الهمد » مىخواند 95 . اين شيخ امى كه شيخ ابو العباس قصاب آملى دربارهى وى گفته بود « اين بازارك ما با خرقانى افتد » 96 چه داشت كه شيخ الاسلام را يكباره دگرگون كرد تا آنجا كه خود را خرقانى و خرقانى را خود يافت 97 ؟ اطلاعات مقامات و نفحات درباره خرقانى و پير هرات نيز همان مجموعه اطلاعاتى است كه در طبقات الصوفية آمده است جز يكى دو مورد كه در واقع مكمل آن اطلاعات است . نخست آنكه خرقانى در ميان سخن از عبد اللّه خواست تا با وى مناظره كند و ديگر آنكه خود را جاهل ( عامى ) و عبد اللّه را عالم خواند 98 . در طبقات الصوفية