عبد الله الأنصاري الهروي

مقدمه 38

طبقات الصوفية ( فارسي )

امام يحيى بن عمار شيبانى سجستانى بود ( م . 422 ) . خواجهء هرات تذكير و تفسير قرآن را نزد او آموخت و چنان كه در مقامات و نفحات آمده است خواجه عبد اللّه دربارهء وى گفته است : « من در تذكير و تفسير شاگرد خواجه‌ى امام يحيى عمارم . اگر من وى را نديدى دهان باز نتوانستى كرد يعنى در تذكير و تفسير » 20 . او كسى بود كه رسوم علم را به هرات آورد ، مجلس گفتن و اقامهء سنت و تازه گشتن دين در هرات از اثر تلاش‌هاى او بود . عبد اللّه نوجوان سخت زير تأثير اين استاد دانشمند و مهربان بود و تا زمانى كه او زنده بود از حمايت مادى و معنوى وى برخوردار بود . امام يحيى استعداد و توانائى كم‌نظير شاگرد خويش را به بهترين وجهى شناخته بود چندانكه هنوز عبد اللّه چهارده‌ساله بود كه با قهندزيان گفته بود « عبد اللّه را به ناز داريد كه از وى بوى امامى مىآيد » 21 . ناگفته پيداست كه سخن مردى چون خواجه‌ى امام يحيى عمار چه اندازه مىتوانست در تشويق عبد اللّه جوان به كسب علم و فضل مؤثر باشد و جز اين سخن كسى مانند او كه حرمت ، محبوبيت و پايگاه و اعتبار ويژه‌اى ميان مردم داشت در اقبال ديگران به عبد اللّه چهارده‌ساله تأثيرى فوق‌العاده داشت . ستايش امام يحيى عمار از عبد اللّه به همين يك مورد پايان نمىيابد . بار ديگر نيز به هنگامى كه امام يحيى از بيمارى برخاسته بود با وجود ضعف ناشى از بيمارى به يارى دو غلام بر فراز منبر خويش رفت و گفت : « يحيى عمار همه عز خود از اين سرچوب يافته يعنى منبر و كرسى ؛ و ليكن اكنون نمىتوانم . پس گفت شنيدم كه گفته‌اند يحيى عمار را پاى دركشيدند ، مصطفى را ( ص ) پاى در كشيدند ، ابو بكر به جاى وى نشست ، و ابو بكر را پاى در كشيدند ، عمر به جاى وى نشست ، و عمر را پاى در كشيدند ، عثمان نشست و عثمان را پاى در كشيدند ، على بنشست ، رضوان اللّه عليهم اجمعين . مرا پاى دركشند ، عبد اللّه بيايد و نشيند برينجا و بر دماغ ملحدان و مبتدعان مىزند . شيخ الاسلام گفت كه من آن روز به پاى كرسى نشسته بودم ، خواجه اشارت به من كرد كه آن عبد اللّه كودك است ، پس از آن شيخ عمو مرا گفت كه آن عبد اللّه تو بودى و لعمرى كه چنان بود » 22 . در حقيقت در اين نوبت امام عمار عبد اللّه را به جانشينى