السلمي ( مترجم : حسيني )

32

ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي )

" تو انيس و مقصود و مايه شادى منى . دلم جز تو را دوست نمىدارد . اى عزيز من ! همت و مراد من ! اشتياقم به تو روزافزون است . پس موعد ديدار كى خواهد بود ؟ نعيم بهشت را از تو طلب نمىكنم و تنها آرزوى ديدار تو را دارم . " ( سلمى ، 1999 ، 95 ) ( جامى ، 1370 ، 615 ) ( نيشابورى ، 1987 ، 280 ) از ابراهيم بن ادهم قولى در كتاب عقلاء مجانين آمده است كه گفت : وصف ريحانه را شنيدم و براى ديدنش راهى ابلّه شدم . كنيزى سياه‌روى را ديدم كه گريه صورتش را دگرگون كرده بود . با او درباره‌ى امور اخروى صحبت كردم و او اين اشعار را بر من خواند : من كان راكب يوم ليس يأمنه * و ليله باتها فى عقب دنياه فكيف يلتذّ عيشا لا يطيب له * و كيف تعرف طعم الغمض عيناه " آنكه سوار بر اسب شب و روز است آرامش و امنيتى وى را نيست . چگونه از زندگيى كه اين‌چنين سپرى مىشود لذّت مىبرد و چگونه چشمانش طعم خواب را مىداند . " ( ابن جوزى ، همان ، ص 35 ) و گويند بر بالاى لباسش نوشته شده بود : حسب المحبّ من الحبيب بعلمه * أن المحب ببابه مطروح و القلب منه إن تنفّس فى الدّجى * بسهام لوعات الهوى مجروح " براى عاشق همين كافى است كه معشوق از او يادى كند ، درحالىكه افكنده درگاه او باشد . قلب عاشق هرچند در تاريكى نفس بكشد از تيرهاى سوزنده عشق مجروح و بيمار است . " ( ابن جوزى ، همان ص 35 ) و بر آستين راستش نوشته شده بود : بوجهك لا تعذّبنى فإنّى * أؤمل أن أفوز بخير دار و أنت مجاور الابرار فيها * و لو لا أنت ما طاب المزار