الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )
116
علل الشرايع ( فارسي )
بنا برأى برادر بزرگ در چاه افكندند يوسف را « 1 » و گمان داشتند كه غرق خواهد شد ، ليكن چون آن حضرت بقعر چاه رسيد صدا زد و گفت اى نوادههاى رومين سلام مرا بيعقوب برسانيد . برادران چون صداى او را شنيدند بعضي از آنها گفتند بايد در اين مكان بمانيم تا يقين كنيم كه مرده است ( زيرا شايد زنده باشد و از چاه بيرون آيد و خود را بيعقوب برساند و قضايا را برايش بيان كند و نقشه و طرح ما نقش بر آب شود و در عوض مهر و محبت پدر مورد خشم و غضب او شويم ) . بناچار ماندند تا هنگام غروب آفتاب و شبانه بسوى پدر ( با قيافهء غمناك و صورت حق بجانب و آه و ناله دروغى و مصنوعى و ) با چشم گريان باز گشتند و ( حضرت يعقوب چون ايشان را گريان ديد و يوسف را با آنها نديد سبب را پرسيد ) گفتند : اى پدر چون بصحرا رفتيم يوسف را پيش متاع و اسباب خود گذارديم و ( بمسابقه تير - اندازى و دويدن مشغول شديم ) وقتى كه بازگشتيم ديديم كه گرگ او را خورده است حضرت يعقوب چون سخن ايشان را شنيد ( عبارتى به اين مضمون ) گفت : * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * ، و سخت گريست و بيادش آمد از آن وحى كه خدا فرموده بود مستعد و مهياى بلا باش ، و صبر را پيشه كرد و بايشان فرمود : نفس ( أماره ) شما اين أمر زشت و قبيح را زيبا جلوه داد ، و اين سخنى بيش نيست كه ميگوئيد و گر نه خداوند گوشت يوسف را خوراك گرگ قرار نميدهد پيش از آنكه مشاهده نمايم تأويل آن خواب راستى را كه يوسف ديده بود . ابو حمزه گويد كه حضرت سجاد عليه السّلام سخن خود را در اينجا قطع فرمود ، و چون فرداى آن روز شد حضورش شرفياب شدم و عرضكردم فدايت شوم روز گذشته
--> « 1 » در بحار نقل مينمايد : چاهى كه حضرت يوسف را در آن انداختند در بيت - المقدس بوده ، و نيز گفتهاند كه در مملكت اردن هاشمى بوده ، و گفته شده كه بين مدين و مصر بوده . و بعضى گفتهاند كه سه فرسخى منزل حضرت يعقوب بوده .