الشيخ اسماعيل حقي البروسوي

35

تفسير روح البيان

ميكنند كه پيل روز جنك خود را بر لشكر خصم مىزند ولشكر خصم بدين شكست ميشود پس بايد كه پيل همچون عمودى باشد . وديكر كفت كه نقل ميكنند كه پيل هزار من بار برميدارد وزحمتى بوى نمىرسد پس بايد كه پيل همچون عمادى باشد . وديكر كفت نقل ميكنند كه چندين كس بر پيل مينشيند پس بايد كه پيل همچون تختي باشد . اكنون تو با خود انديشه كن كه ايشان بدين دلائل هركز بمدلول كه پيل است كجا رسند وبترتيب اين مقدمات هركز نتيجهء راست را كجا يابند جمله عاقلانرا دانند كه هر چندين أزين نوع دليل بيشتر كويند از معرفت پيل دور افتد وهركز بمدلول كه پيل است نرسند واين اختلاف از ميان ايشان برنخيزد وبلكه زيادة شود . چون عنايت حق در رسد ويكى از ميان ايشان بينا شود وپيل را چنانكه پيل است بيند وبداند وبا ايشان كويد كه اين كه شما از پيل حكايت ميكنيد چيزى از پيل دانستيد وباقي ديكر ندانستيد مرا خداى تعالى بينا كردانيد كويند ترا خيالست ودماغ تو خلل يافته است وديوانكى ترا زحمت مىدهد واگر نه بينا ماييم كس سخن بينا را قبول نكند مكر اندك باقي بر همان جهل مركب اصرار نمايند واز ان رجوع نكنند . وآنكه در ميان ايشان سخن بينا را شنود وقبول كند وموافقت كند أو را كافر نام نهند « وليس الخبر كالمعاينة » اكنون مذاهب مختلفه را همچون مىدان كه شنيدى اين موجوداترا خداوندى هست وهر يك در ذات وصفات خداوندى چيزى اعتقاد كردند چون با يكديكر حكايت كردند وقرآن وأحاديث را آنچه موافق اعتقاد ايشان نبود تأويل كردند وباعتقاد خود راست كردند . پس هر كه از سر انصاف تأمل كند وتقليد وتعصب را بگذارد بيقين داند كه اين جملهء اعتقادات نه بدليل نقلي ونه بدليل عقلي درستست زيرا كه دلائل عقلي ونقلي مقتضىء يك اعتقاد بيش نباشد پس اعتقاد جمله بلا دليل است وجمله مقلدانند واز مقلد كي روا باشد كه ديكريرا كويد كه أو كمراه وكافرست زيرا كه در ناداني با همه برابرند پس مذهب مستقيم آنست كه در وى تشبيه وتعطيل وجبر وقدر ورفض ونصب نباشد اسلامست ودر مذهب أهل سنت وجماعتست از جهت آنكه معنى سنت وجماعت آنست سنت رسول وعقيدة الصحابة . واعتقاد صحابه آنست كه خدا يكيست . وموصوفست بصفات سزا . ومنزه است از صفات ناسزا . وذات وصفات أو قديمست ولا غيره كالواحد من العشرة . وأو را ضدّ وند ومثل وشريك وزن وفرزند وحيز ومكان نيست وإمكان ندارد كه باشد . وأو از چيزى نيست وبر چيزى نيست ودر چيزى نيست وبچيزى نيست بلكه همه چيز از وى است وقائم بوى است وباقي بوى است . وأو ديدنى نيست بچشم سر وديدار أو در دنيا جائز نيست ودر آخرت أهل بهشت را هر آينه خواهد بود . وكلام أو قديمست . وأو فاعل مختارست وخالق خير وشر وكفر وايمانست . وجز وى خالق ديكر نيست . خالق عباد وافعال عبادست . وعباد خالق افعال خود نيستند اما فاعل مختارند . وهيچ صفتي ز صفات مخلوقات بوى نماند . وهر چه در خاطر ووهم كسى آيد از خيال وأمثال كه وى آنست وى آن نيست وى آفريدگار آنست ( لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ) وفعل أو از علت وغرض پاك ومنزه . وهيچ چيزى بر وى واجب