الشيخ اسماعيل حقي البروسوي

487

تفسير روح البيان

استيجابه الجنة والغرف فلتركه المسكن المألوف لأجل الدين وامتثال امر رب العالمين واما رفاقته لهما فلمتابعتهما في باب الهجرة واحياء سنتهما فان إبراهيم عليه السلام هاجر إلى الأرض المقدسة ونبينا عليه السلام هاجر إلى ارض المدينة وفيه إشارة إلى أن السالك ينبغي ان يهاجر من ارض الجاه وهو قبول الخلق إلى ارض الخمول - حكايت كنند از أبو سعيد خراز قدس سره - كفت در شهري بودم ونام من در آنجا مشهور شده در كار من عظيم برفتند چنانكه پوست خربزه كه از دست من بيفتاد برداشتند واز يكديكر بصد دينار مىخريدند وبر آن مىافزودند با خود كفتم اين نه جاى منست ولائق روزكار من پس از آنجا هجرت كردم بجاى افتادم كه مرا زنديق مىكفتند وهر روز دو يار بر من سنك باران همى كردند همان جاى مقام ساختم وآن رنج وبلا همى كشيدم وخوش همى بودم - واز إبراهيم أدهم قدس سره حكايت كنند - كه كفت در همه عمر خويش در دنيا سه شادى ديدم وبإذن اللّه تعالى شادى نفس خويش را قهر كردم . در شهر أنطاكية شدم برهنه پاى وبرهنه سر ميرفتم هر يكى طعنهء بر من همى زد يكى كفت « هذا عبد آبق من مولاه » مرا اين سخن خوش آمد با نفس خويش كفتم اگر كريخته ورميده كاه آن نيامد كه بطريق صلح باز آيى . دوم شادى آن بود كه در كشتى نشسته بودم مسخرهء در ميان آن جمع بود وهيچ كس را از من حقيرتر وخوارتر نمىديد هر ساعتي بيامدى ودست در قفاي من داشتى سوم . آن بود كه در شهر مطيه در مسجدى سر بزانوى حسرت نهاده بودم در وادي كم وكاست خود افتاده بىحرمتى بيامد وبند ميزر بگشاد وآب در من ريخت يعنى تبول كرد وكفت « خذ ماء الورد » ونفس من آن ساعت از آن حقارت خوش بكشت ودلم بدان شاد شد واين شادى از باركاه عزت در حق خود تحفهء سعادت يافتم . پير طريقت كفت بسا مغرور در سير اللّه ومستدرج در نعمت اللّه ومفتون بثناى خلق ] فعلى العاقل ان يموت عن نفسه ويذوق ألم الفناء المعنوي قبل الفناء الصوري فان الدنيا دار الفناء [ هر نفسي چشندهء مركست وهر كسى را راه كند بر مركست راهى رفتنى وپلى كذشتنى وشرابى آشاميدنى سيد صلوات اللّه عليه پيوسته أمت را اين وصيت كردى ( أكثروا ذكر هاذم اللذات ) زينهار مرك را فراموش مكنيد واز آمدن أو غافل مباشيد از إبراهيم بن أدهم قدس سره سؤال كردند كه اى قدوهء أهل طريقت واى مقدمهء زمرهء حقيقت آن چه معنى بود كه در سويداى دل وسينهء تو پديدار آمد تا تاج شاهى از سر بنهادى ولباس سلطاني از تن بركشيدى ومرقع درويشى در پوشيدى ومحنت وبىنوايى اختيار كردى كفت آرى روزى بر تخت مملكت نشسته بودم وبر چهار بالش حشمت تكيه زده كه ناكاه آيينهء در پيش روى من داشتند در آيينه نكه كردم منزل خود در خاك ديدم ومرا مؤنس نه سفر دراز در پيش ومر از ادنه زندانى تافته ديدم ومرا طاقت نه قاضى عدل ديدم ومرا حجت نه اى مردى كه اگر بساط امل تو كوشهء باز كشند از قاف تا قاف بگيرد بارى بنكر كه صاحب قاب قوسين چه ميكويد ( واللّه ما رفعت قدما وظننت انى وضعتها وما أكلت لقمة وظننت انى ابتلعتها ) كفت بدان خدايى كه مرا بخلق فرستاد كه هيچ قدمي از زمين