محمد بن علي منجم وابكنوي

26

زيج محقق سلطانى على اصول الرصد لزيج الايلخاني ( فارسي )

فلكى وتعريف أصول ومقدمات آن بدان كه پيش از آنكه به اعمال زيجى شروع كنيم واجب شد I به جهت تعريفات آن ، ذكر مقدمات هندسي كردن ؛ چنان كه گوئيم هر چه قابل أشارت حسّى باشد وبه هيچ I جهت قسمت پذير « 1 » نبود ، آن را نقطه خوانند . واگر در يك جهت قسمت پذير بود مثلًا در طول تنها ، آن را خط خوانند I ونهايت خط ، نقطه بود . واگر در دو جهت قسمت پذير باشد مثلًا در طول وعرض ، آن را سطح خوانند و I نهايت سطح ، خط باشد . واگر در سه جهت قسمت پذير بود مثلًا در طول وعرض وعمق ، آن را جسم خوانند . I وخط مستقيم آن باشد كه نقطه‌هايى كه بر أو فرض كنند همه در برابر يكديگر باشند . ومنحنى نه چنين « 2 » بود . I وسطح مستوى آن بود كه خطهائى كه بر أو فرض كنند در طول وعرض ، جمله مستقيم بود . وسطح منحنى نه چنين باشد . I وزاويهء بسيطه موضع التقاى دو خط باشد بر سطحى مستوى . واگر از التقاى آن دو خط ، دو زاويه حادث I شود كه متساوي باشند هر يكى از آن دو زاويه را زاويهء قايمه گويند ؛ وآن قايم را كه محيط به زاويهء قايمه بود I آن را عمود خوانند . واگر هر دو زاويه برابر نباشد ، آنكه بزرگ‌تر بود آن را زاويهء منفرجه گويند وآنكه خرد I تر بود آن را زاويهء حاده گويند . دايره ، سطحى مستوى بود كه خطى منحنى متناسب ، بدو « 3 » محيط شود چنان كه I در ميان أو ، نقطه‌اى فرض توان كرد كه هر خط مستقيم كه از آن نقطه به آن خط كشند همه برابر يكديگر باشند . I وآن خط منحنى را محيط دايره گويند وآن نقطه را مركز ؛ وآن خطهاى مستقيم را انصاف أقطار . قطر دايره I خطى مستقيم بود كه دايره را به دو نيمهء متساوي كند ولا محالة به مركز گذرد . وبعضي از محيط دايره را قوس خوانند . وخطى مستقيم بود كه به دو طرف قوس پيوندد آن را وتر آن قوس گويند . وقطر ، أعظم أوتار بود . كره ، جسمي باشد I كه سطحى مستدير ، بدو محيط شود چنان كه در ميان آن جسم ، نقطه‌اى فرض توان كردن كه هر خط مستقيم كه از آن I نقطه به آن سطح كشند همه برابر يكديگر باشد . وآن سطح را محيط كره خوانند وآن نقطه را مركز وآن خطهاى مستقيم را I انصاف أقطار چنان كه پيش از اين گفتيم . دايرهء عظيمه بر بسيط كره ، آن باشد كه كره را به دو نيمهء متساوي كند I چنان كه مركز كره ، مركز آن دايره باشد . وچون دو نقطه بر بسيط كره فرض كنند از دو جانب آن دايره كه بعد آن

--> ( 1 ) . [ در أصل نسخه : ] بدير ( 2 ) . [ در أصل نسخه : ] نحنين ( 3 ) . [ در أصل نسخه : ] بذو