ملا محمد مهدي النراقي ( مترجم : مجتبوي )

مقدمة المترجم 8

جامع السعادات ( علم اخلاق اسلامى ) ( فارسي )

انشائى كلَّى در نفس به وجود مىآيد . پس با اينكه لازم نيست اخلاق را امور عينى بدانيم در اخلاق معيارى كلَّى وجود دارد . براى اثبات اينكه در اخلاق احكام مشترك و كلَّى و جاويد داريم كافى است كه در نظر بگيريم كه علاوه بر خوبيها و بديهاى جزئى و فردى و موقّت كه محدود به وجدانهاى فردى است يك سلسله خوبيها و بديها هست كه همهء افراد در آن مشتركند مانند اينكه راستى ذاتا خوب است ، دروغ بد است ، عدالت نيكو و زيباست و ظلم بد و زشت است ، ايثار و فداكارى ستوده و پسنديده است ، پاداش نيكى را به نيكى بايد داد نه به بدى . اگر كسى پاداش نيكى را به نيكى داد مورد ستايش ماست و اگر پاداش نيكى را به بدى داد مورد نكوهش ماست . در اينكه ريشه و مبناى اين بايدها و نبايدها و خوبها و بدهاى كلَّى چيست نظريّه هائى اظهار شده كه از ميان آنها يك نظريّه جامعتر و مقبولتر است ، زيرا همهء اوصاف معانى و ارزشهاى اخلاقى را در بردارد . ما اخلاق را وقتى دقيقا اخلاق مىدانيم كه كلَّى و عامّ و مطلق و جاويد و علاوه بر اينها داراى قداست و تعالى باشد نه اينكه جزئى و فردى و نسبى و موقّت و از امور عادى و مبتذل باشد . اين نظريّه همان است كه پيش از اين به آن اشاره كرديم و توضيح بيشتر آن اين است كه : آدمى در كارهاى خود ممكن نيست طريقى پيش گيرد كه به هيچ وجه با شخصيّت و فطرت او ارتباط نداشته باشد [ 1 ] . با مشاهدهء اعمال و صفات انسان مىتوانيم اين

--> [ 1 ] هر نظام اخلاقى بايد مبتنى بر شناخت طبيعت و فطرت انسانى و خير او باشد ، در غير اين صورت نه از لحاظ نظرى و نه از لحاظ عملى موفقيتى حاصل نخواهد كرد . البته مقصود اين نيست كه « بايدها » و « نبايدها » بايد از « هستها » و « استها » استنتاج و استخراج شود ( آن بحث ديگرى است كه جاى خود دارد يعنى مطلب ما غير از طريقهء قائلان به اصالت طبيعت است كه يك حكم ارزشى را از احكام توصيفى استنتاج و اخذ مىكنند ) ، كه مثلا اگر انسان طبعا و در واقع خواستار بىقيد و شرط كاميابى و تحصيل لذات است پس بايد به دنبال لذات و هر لذتى برود و اين كار خوب و اخلاقى هم هست چون بنابر واقعيت و طبيعت است . كه در اين صورت اخلاق بى معنى مىشود زيرا اخلاق براى رسيدن به هدف خود كه خير يا سعادت يا كمال انسانى است ( چيزى كه براى انسان من حيث هو انسان