مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

780

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - ابن‌عباس گويد : سوگند با خداى ، همواره آن پشكل را در آستين خويش بسته مىداشتم ودر حفظ آن سخت ساعى بودم ، تا گاهى كه اندر مدينه در سراى خويش خفته بودم . ناگاه از خواب انگيخته گشتم وآستين خود را از خون سرشار يافتم . وهمواره خون تازه سيلان مىكرد . پس بنشستم وبگريستم وگفتم : سوگند با خداى كه حسين كشته شد . هرگز على به كذب حديثي نياورده وخبري نداده ، الا آن كه واقع شد . وهمانا رسول خداى خبر داد اورا به چيزهايى كه جز اورا خبر نداد . پس فزع كردم واز خانه بيرون شدم به هنگام سپيده دم . سوگند با خداى ، مدينه را چنان از دودى سياه آكنده ديدم كه به هيچ وجه از أعيان موجودات چيزى مرئى نبود . آن گاه آفتاب سر از مشرق بيرون زد ومنكسف بود ، وحيطان مدينه را چنان ديدم كه به خون تازه آغشته است . پس گريان فرو نشستم وگفتم : قد قُتل واللَّه الحسين . واز ناحيهء بيت ندايى فرا رسيد : اصبروا آل الرّسول قتل الفرخ النّحول * نزل الرّوح الأمين ببكاءٍ وعويل آن گاه به أعلى صوت گريست ونيز ما بگريستيم . واين واقعه در يوم عاشورا بود وچون آنان كه در ركاب سيدالشهدا بودند بازآمدند ، حديث كردند كه ما نيز اين كلمات را شنيديم ، وچنان دانستيم كه از خضر پيغمبر عليه السلام است . سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 1 / 318 - 323 أبو محمد بن اعثم الكوفي كه از بزرگان أهل سنت وجماعت است ، رسيدن أمير المؤمنين علي عليه السلام را در زمين كربلا بدين گونه رقم مىكند . خلاصهء قصهء أو اين است كه علي عليه السلام از دير كعب كوچ داده با سپاه به كنار فرات آمد ، آن جا كه كربلا گويند . از أسب پياده شد ولشگريان پياده شدند وخيمه‌ها افراخته كردند . اين وقت علي عليه السلام به هاىهاى بگريست ، چنان كه آب چشمش بر محاسن مبارك سيلان كرد وبر زبر سينه همى رفت . آن گاه عبداللَّه بن عباس را گفت : « يا بن عباس ! هيچ مىدانى اين كدام زمين است ؟ » عرض كرد : « ندانم . » فرمود : « اگر دانستى ، چون من بگريستى . » پس نفسي سرد بركشيد وگفت : « مرا با آل أبو سفيان چه كار افتاده است ! » وفرزند خود حسين عليه السلام را پيش خواند وفرمود : « يا اباعبداللَّه ! الصبر الصبر . امروز نگرانى كه پدرت از آل أبو سفيان چه رنج مىبيند وچه زحمت مىكشد ، فردا تو همان بيني كه امروز من همىبينم . پس بر آن صبر مىكن وشكيبا مىباش . » آن گاه أسب خواست وبر نشست ولختى در زمين كربلا گرد برآمد ، چنان كه گفتى چيزى ياوه كرده است وگم‌كردهء خويش را همى جويد . پس از بارگى به زير آمده ووضو بساخت وركعتي چند نماز بگذاشت واز پس آن زماني بخفت . وچون مردم هول زده از خواب بجست وعبداللَّه بن عباس را گفت : « خوابى -