مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
77
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - بالجملة طرماح عطاى خويش را مأخوذ داشت وجواب مكتوب را بگرفت وبه جانب كوفه روان شد . از پس أو معاوية رو به أصحاب خويش كرد وگفت : « آنچه مراست اگر با هر يك از شما بذل كنم ، ده يكِ آنچه اين اعرابى كرد ، نكنيد . » عمرو بن العاص گفت : « اى معاوية ! اگر آن قرابت كه على را با رسول خداست تو را بود ، ما تقديم خدمت تو را از اين اعرابى به چندين درجه افزون نموديم . » معاوية گفت : « خداوند دهان تو را بشكند ولبان تو را قطع كند ! سوگند با خداى كه سخن تو بر من سختتر از كلام اعرابى آمد ودنيا را به جمله بر من تنگ ساخت . » سپهر ، ناسخ التواريخ أمير المؤمنين عليه السلام ، 5 / 80 - 87 وديگر از وافدين طرماخ است . مكشوف باد كه طرماح با حاى مهمله نام پسر عدى بن حاتم است وفاضل مجلسي در كتاب « بحار الأنوار » رسالت أو را از جانب أمير المؤمنين به سوى معاوية به شرحي تمام مرقوم داشته ومن بنده در جلد سيم از كتاب دوم « ناسخ التواريخ » كه مخصوص به أيام خلافت أمير المؤمنين است ، در ذيل أحوال تابعين آن قصه را نگاشتم وديگر باره نگاشته نمىآيد . طرماح به معنى عالي نسب وشريف حسب است . اما طرماخ با خاى معجمه را در لغت تازى نيافتم ونام كسى ندانستم ، الا آن كه محمد درياب اقليدى در كتاب « اعلام الناس » أو را از وافدين معاوية مىشمارد ومن بنده اين قصه را به روايت أو مىنويسم . مىگويد : يكروز معاوية باجماعتى از أصحاب خود در ظاهر دمشق جاى داشت . ناگاه نگريست كه از جانب دشت دو كاروان درمىرسند . تنى را فرمود : « بشتاب وفحص كن كه ايشان چه كسانند واز كجا مىآيند . » آن كس برفت وپرسش كرد وباز شتافت وگفت : « كاروانى از قريش وآن ديگر از أهل يمن است . » فرمود : « قريش را به نزد من آريد ومردم يمن را بگذاريد فردا به گاه نيز ايشان را بار خواهم داد . » چون مردمقريش را درآوردند ، گفت : « هان اى جماعت ! هيچ مىدانيد چرا شما را حاضر داشتم واحضار أهل يمن را به ديگر وقت گذاشتم ؟ » گفتند : « ندانيم . » گفت : « مردم يمن جماعتى متكبر ومتنمرند وخصالى كه در ايشان يافت نشود ، بر خود مىبندند وخويش را مىستايند وفراوان فخار خويش را عرضه مىدهند . همى خواهم مقام ايشان را پست كنم ودر مجلس آزرم زده وشرمگين سازم . فردا به گاه چون اين جماعت را رخصت بار دادم ، شما نيز حاضر شويد ومسائلي چند از ايشان پرسش خواهم كرد كه ندانند ودر گرداب جهل فرو مانند . » از آن سوى طرماخ بن الحكم الباهلي كه زعيم آن قوم بود ، با مردم يمن گفت : « هيچ مىدانيد كه چرا پسر هند قريش را طلب كرد وما را بار نداد ؟ » گفتند : « آگهى نداريم . » -