مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

48

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

استويتُ على متنها ، ثمّ ضربتُها حتّى إذا قامت على السّنابك رميتُ بها « 1 » عرْضَ القوم ، فأفرجوا لي ، واتّبعني منهم خمسة عشر رجلًا حتّى انتهيتُ إلى شُفَيَّة ؛ قرية قريبة من شاطئ الفرات ، فلمّا لحقوني عطفتُ عليهم ، فعرفني كثير بن عبداللَّه الشّعبيّ وأيّوب بن مِشْرَح الخَيْوانيّ وقيس بن عبداللَّه الصّائديّ ، فقالوا : هذا الضّحّاك بن « 2 » عبداللَّه المشرقيّ ، هذا ابن عمّنا ، ننشدكم اللَّه لما كففتم عنه ! فقال ثلاثة نفر من بني تميم كانوا معهم : بلى واللَّه لنجيبنّ إخواننا وأهل دعوتنا إلى ما أحبّوا من الكفّ عن صاحبهم ؛ قال : فلمّا تابع التّميميّون أصحابي كفّ الآخرون ؛ قال : فنجّاني اللَّه ( 7 * ) « 3 » . « 4 » الطّبريّ ، التّاريخ ، 5 / 444 - 445 / عنه : القمّي ، نفس المهموم ، / 299 - 300 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السلام ( الهامش ) ، / 420 ؛ مثله الحائري ، ذخيرة الدّارين ، 1 / 255 ؛ المازندراني ، معالي السّبطين ، 1 / 398 - 399

--> ( 1 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : في ] . ( 2 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : عمرو بن قيس بن ] . ( 3 ) - [ أضاف في ذخيرة الدّارين : قال أبو مخنف : فجعل يخبر هذا الرّجل عن جملة ممّا وقع للحسين عليه السلام وأصحابه في المقاتلة ، انتهى . ] ( 4 ) - ضحاك بن عبداللَّه مشرقى گويد : وقتي ديدم ياران حسين كشته شده اند ونوبت وى وخاندانش رسيده وبا وى به جز سويد بن عمرو خثعمى وبشير بن عمرو حضرمي نمانده ، بدو گفتم : « اى پسر پيامبر خداى ! مىدانى قرار ميان من وتو چه بود كه گفتم تا وقتي كه جنگاورى باشد به كمك تو جنگ مىكنم وچون جنگاورى نماند اجازه دارم بروم وبه من گفتى خوب . » گفت : « راست مىگويى ، اما چگونه توانى رفت ؟ اگر مىتوانى اجازه دارى . » گويد : به طرف اسبم رفتم . چنان شده بود كه وقتي ديدم اسبان ياران ما را از پاى مىاندازند ، آن را بردم ودر خيمهء يكى از يارانمان ميان خيمه‌ها جاى دادم وبازگشتم وپياده به جنگ پرداختم وپيش روى حسين دو كس را كشتم ودست يكى را قطع كردم وحسين بارها به من گفت : « دستت از كار نيفتد ، خدا دستت را نبرد ، خدايت از جانب خاندان پيمبر پاداش نيك دهد ! » گويد : همين كه اجازه داد ، أسب را از خيمه درآوردم وبر آن نشستم . آن‌گاه زدمش تا سر سم بلند شد وآن را ميان قوم تاختم كه راه گشودند وپانزده كس از آن‌ها پياده مرا دنبال كردند تا به كنار دهكده اى نزديك ساحل فرات رسيديم وچون به من رسيدند ، سوى آن‌ها تاختم وكثير بن عبداللَّه شعبى وأيوب بن مشرح خيوانى وقيس بن عبداللَّه صايدى مرا شناختند وگفتند : « اين ضحاك‌بن عبداللَّه مشرقى است ، اين پسر عموى ماست . شما را به خدا دست از أو بداريد . » گويد : سه كس از بنىتميم كه با آن‌ها بودند ، گفتند : « بله ، به خدا از برادران وأهل دعوتمان مىپذيريم ودست از يارشان مىداريم . » وچون تميميان از ياران من تبعيت كردند ، ديگران نيز دست بداشتند وخدا مرا نجات داد . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 5 / 444 - 445