مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

657

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - مهر كردند وبه من گفت : اگر موئى از آن‌ها كم شود گردنت را مىزنم ، آن‌گاه آمادهء حركت براي جنگ با حسين بن علي - صاحب فخّ - گرديد ، وهمچنان با أو بوديم تا به باغ‌هاى بنىعامر رسيديم ، در آن‌جا فرود آمد وبه من گفت : برو واز وضع حسين بن علي ولشكريانش اطّلاعاتى به‌دست آور وبه من گزارش‌ده ، من رفتم وأطراف سپاه حسين گردش كردم وهيچ‌گونه تشويش خاطر وسستى در ميان همراهان حسين نديدم وبه هر قسمت كه گذشتم مردانى ديدم كه مشغول نماز ويا سرگرم راز ونياز وزارى به درگاه خداى بىنياز بودند ، ويا اشخاصى را ديدم كه قرآن را پيش روى خود باز كرده وبه آن نظر مىكردند ، وبرخى هم اسلحهء خود را اصلاح وآماده مىساختند . من كه آن منظره را ديدم به نزد موسى بازگشته وبه أو گفتم : اين مردى را كه من ديدم پيروزند ! وى با تندى به من گفت : اى زنا زاده مگر آن‌ها را چگونه ديدى ؟ من آن‌چه را ديده بودم براي أو شرح دادم ، ديدم دست روى دست زد وگريست به‌حدّى كه من گمان كردم از جنگ با آن‌ها منصرف خواهد شد ، آن‌گاه رو به من كرد وگفت : به خدا سوگند اين‌ها در پيشگاه خداوند گرامىتر از ما هستند ، وبه آن‌چه در دست ما است ( يعنى به حكومت وخلافت ) از ما سزاوارتر وشايسته‌ترند ، ولى چه بايد كرد كه سلطنت عقيم است ، آرى اگر صاحب اين قبر يعنى پيغمبر صلى الله عليه وآله دربارهء سلطنت وحكومت با ما به نزاع ومخالفت برخيزد بينيش را با شمشير خواهيم زد ! آن‌گه گفت : اى غلام طَبل جنگ را بزن . وبه‌دنبال اين دستور به سوى آن‌ها حركت كرد ، آرى به خدا از جنگ با آن‌ها منصرف نشد . وبالجملة پس از آن‌كه حسين ويارانش به شهادت رسيدند ، لشكريان سرهاى ايشان را به نزد موسى وعباس بردند 7 ودر آن‌وقت گروهى از أولاد امام حسن وامام حسين عليهما السلام نزد آن دو نشسته بودند ، وهيچ‌يك از آن‌ها سختى نگفت جز موسى بن جعفر عليهما السلام كه وقتي موسى به حضرت گفت : اين سر حسين است ! ! آن‌جناب فرمود : آرى به خدا وقتي كه از اين‌جهان درگذشت مردى بود مسلمان وشايسته ، روزها را روزه وشب‌ها را به شب زنده‌دارى مىگذرانيد ، امر به معروف ونهى از منكر مىنمود ، ودر ميان خاندان خود مانندش نبود . حاضران سخنان آن‌جناب را شنيدند وهيچ‌يك پاسخى به آن‌حضرت نداد . پس از شهادت حسين بن علي عدّه‌اى را كه أسير شده بودند به نزد موسى هادي ( خليفه ) فرستادند ودر ميان آن‌ها بود : عذافر صيرفىّ ، وعلي بن سابق قلانسىّ 8 ومردى از فرزندان حاجب بن زراره . . . وچون آن‌ها را به نزد هادي آوردند دستور داد گردنشان را زدند ، مرد ديگرى از أسيران كه شاهد اين منظره بود صدا زد : من دوست شمايم اى أمير المؤمنين ! هادي - كه خنجرى در دست داشت - گفت : دوست من بر عليه من قيام مىكند ؟ به خدا هم‌اكنون با -