مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
658
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - اين خنجر بند بندت را جدا مىكنم ! ولى در همان حال دردى كه داشت أو را گرفت وهمچنان گرفتار آن بود تا پس از ساعتي از اين جهان رخت بربست وآن مرد از قتل رهائى يافت واز مجلس بيرونش بردند . وأحمد بن عبيداللَّه به سندش روايت كرده كه مردى از طالبيّين گويد : هنگامى كه أصحاب فخّ كشته شدند موسى بن عيسى به مدينه رفت ومجلسي تشكيل داده مردم را فراخواند وبه آنها دستور داد به خاندان أبو طالب دشنام دهند . مردم شروع كردند به آنها دشنام دادن ، تا جائى كه ديگر كسى بهجاى نماند ، موسى پرسيد : كسى به جاى مانده ؟ گفتند : آرى موسى بن عبداللَّه . در همين حال موسى بن عبداللَّه بن حسن كه جبّه ولُنگى بر تن داشت ونعلينى از پوست شتر بهپا كرده بود گرد آلود وژوليده مو از راه رسيد وبي آن كه بر موسى بن عيس سلام كند در ميان مردم بنشست ، ودر كنارش « سَرِىِّ بن عبداللَّه » كه از فرزندان حارث بن عباس بن عبدالمطّلب بود نشسته بود . سَرِىِّ بن عبداللَّه رو به موسى بن عيسى كرد وگفت : اجازه بده تا من وضع أو را روشن كنم وأو را به خودش بشناسانم . موسى بن عيسى گفت : من از أو بر تو بيمناكم ، سَرِى بار دوم اجازه خواست . موسى بن عيسى اجازهاش داد وأو رو به موسى بن عبداللَّه كرده وى را صدا زد ! موسى ابن عبداللَّه گفت : چه مىگوئى ؟ سَرى پرسيد : چگونه ديدى جايگاه وميدان نبرد وعاقبت دشمنى وعداوتى را كه پيوسته با عمو زادگان خود ( بنى عباس ) داريد همان عمو زادگانى كه بر شما نعمت بخشند ؟ موسى بن عبداللَّه گفت : در اين باره مىگويم : اى پسر عموهاى ما باقيمانده خون ما را رها كنيد تا شب شما راحت بخوابد والّا كسى حقّ ملامت كردن را به ما ندارد . حكايت ما وشما واين اختلافى كه ميان ما است همانند بدهكارى است كه با ناراحتى بدهى خود را مىپردازد . سَرىّ كه از اين پاسخ ناراحت شده بود گفت : به خدا دشمنى براي شما جز خوارى چيزى ببار نياورد واگر شما هم مانند عمو زادگان خود - يعنى موسى بن جعفر - بوديد سالم مىمانديد وهمانند أو بوديد كه حقّ عمو زادگان وفضيلت آنها را بر خويشتن شناخت وهيچگاه به دنبال چيزى كه حقّ أو نيست نمىرود ! موسى در پاسخ اين گفتارش نيز دو شعر زير را خواند : آنانكه تو مدحشان گوئى كه مرا عيب كنى آنها خود پسر عموى منند وپدر من عموى ايشان است . تو اگر ايشان را به مدحي بستائى راستگويت دانند ولى اگر پدرت را بستائى دروغگويت شمارند . گويند : وآن مرد عمرى ( كه قبل از قيام حسين بن علىّ حكومت مدينه را داشت وفرار كرده پنهان شده بود ) چون خبر شهادت حسين بن علي را شنيد دستور داد خانهء آنجناب وخانهء خاندانش را سوزاندند و -