مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
630
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - مع القصة ، ايشان را به اين زحمت كوچ دادند وابن الأزهر كه حارس وزندانبان بود ، ايشان را از دار مروان حركت داد وبه ربذه آورد ودر آنجا سلاسل واغلال ايشان را سختتر وصعبتر كردند ومنصور از براي آنكه عبداللَّه محض را بيازارد ، محمد بن عبداللَّه بن عمر بن عثمان بن عفان را كه از جانب مادر با عبداللَّه محض برادر بود ، فرمان داد تا از ميان محبوسان برآوردند وبفرمود تا أو را چندان تازيانه زدند كه چهرهء اوولون جلد أو كه مانند سبيكه سيم بود ، گونه زنگيان گرفت ويك چشم أو از چشمخانه بپالود . آنگاه أو را بياورند ودر زندانخانه در پهلوى عبداللَّه محض جاى دادند وأو سخت عطشان بود . عبداللَّه گفت : « كيست كه پسر رسول خداى را سيراب كند ؟ » مردان از وى حذر مىجستند . يك تن از مردم خراسان أو را به شربتى از آب سقايت كرد . آنگاه منصور بر محلى برنشست وربيع را با خود معادل ساخت وبفرمود تا محمد بن عبداللَّه عثمانى را از پيش روى عبداللَّه محض همى كوچ دادند تا ضجرت واندوه أو فراوان شد ، وجامهء محمد از صدمت تازيانه چنان بر پشت محمد چفسيده بود كه نخست دهن زيت بر آن طلى كردند ؛ آنگاه جامه را با پوست از بدن أو باز كردند . در خبر است كه عبداللَّه محض با اين همه رنج وشكنجه هيچگاه نگريست جز آنگاه كه مغافصة محمد را به اين حال ديدار كرد . اين وقت سخت بگريست وأو را همچنان در محمل بند بر پاى وسلسله در گردن بود ودر كوفه با سوء حال محبوس داشتند تا گاهى كه محمد وإبراهيم خروج كردند ومقتول شدند وسر ايشان را نزد منصور آوردند ؛ چنانكه ان شاء اللَّه در جاى خود به شرح رقم خواهيم كرد . از پسِ اين واقعه ، منصور به قتل عبداللَّه محض فرمان كرد . أبو الفرج أصفهاني سند به مردى مىرساند كه با زندانبان عبداللَّه محض مخالطت داشت وگفت : يك روز از منصور منشورى به زندانبان آمد ؛ چون قرائت كرد ، رنگ از رويش بپريد وسخت مضطرب شد . آن مكتوب را بيفكند وبرخاست وبرفت . ما آن مكتوب را برگرفتيم وبخوانديم . نوشته بود : « چون اين مكتوب را ديدار كنى ، آنچه در حق مذلة فرمان كردهام ، به نفاذ رسان . » چه ، عبداللَّه را مدله نام نهاده بود . بالجملة ، زندانبان پس از ساعتي ملول ومتفكر ومضطرب باز آمد وبنشست ولختى سر به زير مىداشت . آنگاه سر برآورد وگفت : « عبداللَّه وفات كرد . » ابنخداع گويد : عبداللَّه هفتاد وپنج سال داشت كه از جهان برفت وقبر أو در كوفه زيارتگاه شد . أو مردى جم الفضايل وحاضر الجواب بود . در علم فقه وسنت دستى قوى داشت ، وتوليت صدقات أمير المؤمنين علي عليه السلام با أو بود . در اين امر حسن بن زيد را با أو مخاصمتى رفت ودر ولادت حسن بن زيد به اين معنى اشارتى كرديم . يك روز در اين داورى ، عبداللَّه محض با حسن بن زيد خطاب كرد كه : « يا ابن السوداء ! - يعنى اى پسر كنيز - فقال حسن بن زيد : نعم ، لقد صبرت بعد وفات زوجها ولم تتزوّج بعده » . يعنى : « راست گفتى مادر من كنيز بود ؛ لكن بعد از وفات پدر من شوهر نكرد . » با اين سخن ، كنايتى از درِ شناعت آميخت در حق دختر عم خود فاطمه ، دختر امام حسين عليه السلام كه -