مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

566

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - شتر أو را جلوى روى عبداللَّه بن حسن قرار دهند وعبداللَّه ( كه محمد را خيلى دوست مىداشت ) هرگاه نگاهش به پشت وپهلوى خون‌آلود محمد مىافتاد وجاى آن تازيانه‌ها را مىديد ( شديداً ) ، متأثر وبىتاب مىشد . » واز أبو زيد از موسى بن سعيد از پدرش روايت كرده [ است ] كه هنگامى كه محمد را به آن وضع تازيانه زدند ، جامه‌اش ( به وسيلهء خون‌هايى كه از تنش بيرون آمد ) به پشت أو چسبيده وخشك شده بود . وقتي خواستند آن‌جامه را از تنش بيرون آرند واز آن رنج آسوده‌اش سازند ، عبداللَّه بن حسن فرياد مىزند : « نه ! نه ! اين‌طور جامه را بيرون نياوريد . بعد دستور داد مقدارى روغن زيتون آوردند وآن جامه را با آن روغن چرب كردند تا زخم‌ها را رها كرد . » سپس از تنش بيرون كردند . ونيز به سندش از سليمان بن داود بن حسن روايت كرده [ است ] كه گفت : من نديدم كه عبداللَّه بن حسن از مصيبتى بىتاب شود ، جز يك روز كه شتر محمد بن عبداللَّه ( ديباج ) ناگهان حركت كرد ومحمد آماده نبود وچون پاى محمد به زنجير وگردنش به غل بسته بود ، همان حركت ناگهان شتر باعث شد كه محمد از ميان كجاوه سرازير شود ومن متوجه شدم كه غل گردنش را به سختى فشار مىدهد ومحمد بىتابى مىكند وعبداللَّه بن حسن را در آن وقت ديدم كه جزع كرد وسخت به گريه افتاد . ونيز به سندش از شخصي از نزديكان محمد بن عبداللَّه بن حسن روايت كرده [ است ] كه محمد وإبراهيم ( هنگامى كه عبداللَّه در زندان بود ) در ( لباس مبدّل ) لباس عرب‌هاى بدوي به نزد أو مىرفتند واز أو اجازهء خروج مىخواستند وأو در پاسخشان مىگفت : « شتاب نكنيد تا وقتي كه خوب مسلّط شديد . » واز جمله كلماتي كه به آن‌ها مىگفت ، آن بود كه گفت : « اگر منصور نمىگذارد شما به طور بزرگوارى زندگى كنيد ، ولى مانع اين نيست كه بزرگوارانه بميريد ! » ونيز از موسىبن عبداللَّه از جدش روايت كرده [ است ] كه گفت : هنگامى كه ما را به ربذه بردند ، منصور كسى را به نزد پدرم فرستاد كه يك نفر را انتخاب كن وأو را به نزد من بفرست وبدان كه أو را هرگز پس از اين نخواهى ديد وبه سوى تو باز نخواهد گشت . » اين پيغام كه رسيد ، برادرزاده‌هايش هريك پيش رفتند وآمادگى خود را براي رفتن نزد منصور اعلام داشتند . عبداللَّه براي هريك پاداش نيك از خدا درخواست كرد وبه آن‌ها گفت : « من خوش ندارم كه خاندان شما را به مرگ شما داغدار كنم . » آن‌گاه رو به من كرد وگفت : « اى موسى 11 ! تو به دنبال اين كار برو . » موسى گويد : من كه در آن زمان جوانى نو رس بودم ، به نزد منصور رفتم وچون چشم أو به من افتاد ، گفت : « خدا هيچ ديده‌اى را به ديدار تو روشن نگرداند ، اى غلام ! تازيانه را حاضر كن . » وپس از اين فرمان داد آن قدر به من تازيانه زدند كه من بيهوش شدم وديگر ندانستم چه مقدار مرا -