مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

567

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - زدند تا اين‌كه گفت ديگر نزنند . چون به حال آمدم . مرا به پيش خود خواند . من كه نزديك أو رفتم ، گفت : « مىدانى اين چه بود ؟ اين ، خشم درونى من بود كه لبريز شده بود ونتوانستم از آن جلوگيرى كنم ومقدارى از آن را بر تو ريختم . به دنبال آن ، به خدا مرگ است ؛ مگر آن‌كه خود از آن جلوگيرى كنى . » من گفتم : « اى أمير المؤمنين ! به خدا من گناهى ندارم ودر كارهاى آن‌ها دخالتى ندارم واز آن‌ها كناره مىگيرم . » گفت : پس برو ودو برادرت ( محمد وإبراهيم ) را نزد من آر . » به أو گفتم : « تو اكنون مرا ( به مدينه ) به نزد رياح ( فرماندار آن‌جا ) روانه مىكنى وأو براي اطّلاع از حال ووضع من ديده‌بانان وكارآگاهانى مىگمارد وبه هر كجا كه من قدم بگذارم ، آن‌ها در تعقيب من برآيند ودر نتيجة برادران من اين وضع را مىفهمند واز من مىگريزند ( وبه اين ترتيب ، من نمىتوانم آن‌ها را به چنگ آورم ) ! » منصور دستور داد نامه‌اى به رياح نوشتند كه مرا به حال خود آزاد بگذارد وچند تن پاسبان ونگهبان نيز بر من گماشت كه با من به مدينه بيايند وگزارش كار مرا به أو بدهند . وأبو زيد از موسى روايت كرده [ است ] كه گفت : پدرم به وسيلهء من براي منصور پيغام فرستاد كه من نامه‌اى به محمد وإبراهيم مىنويسم ومىخواهم تا آن‌ها به نزد تو آيند وتو موسى را به مدينه روانه كن شايد آن دو را ديدار كند ونامهء مرا به آن دو برساند . به اين منظور نامه‌اى هم به آن دو نوشت كه به نزد منصور بيايند ، ولى خصوصي به من گفت كه به آن دو بگويم كه هرگز به نزد منصور نيايند ومقصودش اين بود كه به اين وسيله مرا كه كوچك‌ترين فرزندان ( همسرش ) هند بودم وبيش از ديگران به من علاقة داشت ، از دست منصور برهاند . اين دو شعر را نيز براي آن‌ها فرستاد : 1 . اى دو پسر أميمة ( نام زنى است ) ! راستى كه من به‌سبب شما زار وبىچاره ونحيف گشتم واين نيست جز اين‌كه از بىطاقتى اندامم مىلرزد ومردن را احساس مىكنم . 2 . واگر شما دو تن به پيرى من رحم نمىكنيد ، پس زنده بودن شما چون مردن شماست ، در دل من . عمر بن عبداللَّه به سندش از جرّاح بن عمر وديگران روايت كرده [ است ] كه چون عبداللَّه بن حسن وهمراهانش را همچنان در كند وزنجير از نجف عبور دادند ، عبداللَّه رو به همراهانش كرد وگفت : « آيا در اين قريه كسى نيست كه ما را از شرّ اين ستمكار برهاند ؟ » دو برادرزادهء من ، حسن وعلى در حالي كه شمشيرهاى خويش را حمائل كرده بودند ، به ديدار أو رفتند وگفتند : « اى فرزند رسول خدا ! ما آمده‌ايم تا هر دستوري دارى ، انجام دهيم ؟ » عبداللَّه گفت : « شما وظيفهء خود را انجام داديد ودر برابر اين مردم كارى از شما دو نفر ساخته نيست . » -