مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

564

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - همين كه جعفر بن محمد عليهما السلام آنان را به آن وضع ديد ، أشك از ديدگانش جارى گشت . سپس رو به من كرد وفرمود : « اى اباعبداللَّه ! به‌خدا پس از اين‌وضع ديگر حرمتي براي خدا محفوظ نخواهد ماند وبه خدا أنصار « اهل‌مدينه » وفرزندان أنصار به عهد وپيمانى كه با رسول خدا صلى الله عليه وآله در عقبه بستند ، وفادارى نكردند . » سپس آن حضرت « در توضيح سخن خويش » فرمود : پدرم براي من از پدرش از جدش از علي بن ابىطالب عليه السلام حديث كرد كه رسول خدا صلى الله عليه وآله به أو فرمود : « برو واز أنصار در عقبه بيعت بگير . » علي عليه السلام پرسيد : « چگونه ( وبا چه شروطى ) از آن‌ها بيعت بگيرم ؟ » فرمود : « همين‌كه با خدا ورسولش بيعت كنند . » ودر حديث ابن جعد است كه فرمود : « بر اين‌كه فرمانبردارى خداى را بكنند ونافرمانيش نكنند . » وديگران گفته‌اند كه فرمود : « بر اين‌كه همان‌طور كه از خود وفرزندانشان دفاع مىكنند از رسول خدا صلى الله عليه وآله وفرزندانش نيز دفاع كنند ، وبه خدا سوگند اين‌ها به عهد خويش وفا نكردند تا هنگامى كه از ميان ايشان برفت واز اين پس هيچ كس از هيچ كس دفاع نخواهد كرد . » سپس ( أنصار را نفرين كرد و ) فرمود : « خدايا ! خشم وانتقام خويش را بر أنصار سخت كن ( وآن‌ها را به سختى به كيفر برسان ) . » عمر بن عبداللَّه به سندش از عثمان بن منذر روايت كرده [ است ] كه چون فرزندان حسن بن حسن را از مدينه به آن ترتيب حركت دادند ، مردى به نام ابن حصين در ميان مردم به پا خاست وگفت : « آيا يكى دو نفر مرد نيست كه با من هم‌پيمان شود وهمراهى كند تا من نگذارم اين‌ها را به ربذه ببرند وبه خدا من راه را بر مأموران خواهم زد واين‌ها را از وسط راه باز خواهم گردانيد ؟ » ولى كسى پاسخ وى را حتى يك نفر هم نداد . واز محمد بن هاشم روايت كرده [ است ] كه گويد : هنگامى كه بنى الحسن را به ربذه آوردند ، من آن‌جا بودم ، همراه آن‌ها . محمد بن عبداللَّه بن عمرو بن عثمان را نيز كه دستگير ساخته بودند ، ديدم وآن قدر زيبا بود كه گويى از نقره آفريده شده بود . پس آن‌ها را در مكاني نشاندند ، طولى نكشيد كه مأمورى از طرف منصور آمد وگفت : « محمد بن عبداللَّه عثمانى كيست ؟ » محمد بن عبداللَّه برخاست وبه نزد منصور رفت . كمي پس از رفتن أو بود كه صداى تازيانه بلند شد وپس از اين‌كه أو را باز آوردند ، از بس بر أو تازيانه زده بودند ، رنگش همانند يك زنگى سياه گشته وخون از بدنش جارى شده بود ويكى از آن تازيانه‌ها به چشم أو خورده وچشمش از حدقه بيرون آمده بود . به اين وضع أو را بياوردند ودر كنار برادرش عبداللَّه بن حسن نشانيدند . در اين وقت محمد بن عبداللَّه تشنه شد وآب خواست . عبداللَّه رو به تماشاچيان كرد وگفت : « كيست كه پسر پيغمبر صلى الله عليه وآله را آب دهد ؟ » مردم از ترس ( منصور ) جرأت نكردند به آن‌ها نزديك شوند وآب به أو دهند تا اين‌كه مردى خراساني -