مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

520

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - ناحق ادعاء امامت كرد وموجب كشته شدن وحبس وذلت فأميل وامام زمانش گرديد ) به خدا كه أو در ميان خانه‌هاى سدهء أشجع كشته مىشود ، گويا اكنون أو را برهنه وروى خاك افتاده مىبينم كه خشتى ميان دوپايش هست ، واين جوان هم هرچه بشنود سودش ندهد - موسى بن عبداللَّه گويد : مقصودش من بودم - أو هم همراهش خروج كند وشكست خورد ورفيقش ( محمد ) كشته شود ، سپس موسى برود وبا پرچم ديگرى خروج كند وسپهبد آن ( إبراهيم كه بخون‌خواهى برادرش محمد قيام كند ) كشته شود ولشكرش پراكنده شود ، اگر ( اين پسر يعنى موسى ) از من بپذيرد ، بايد در آن‌جا از بنىعباس أمان خواهد ، تا خدا فرج دهد وبه تحقيق من مىدانم كه اين امر عاقبت ندارد وتو هم مىدانى وما هم مىدانيم كه پسر چشم لوچ ، سياه رنگ موى پيشانى برگشته تو ، در ته رودخانه سدهء أشجع در ميانه خانه‌ها كشته خواهد شد . پدرم برخاست ومىگفت : بلكه خدا ما را از تو بىنياز مىكند وتو هم ( چون دولت ما را ببينى ) خودت از اين عقيدة برمىگردى يا آن‌كه خدا تو را برمى گرداند با ديگران ، واز اين سخنان مقصودى ندارى جز اين‌كه ديگران را از ما بگردانى وتو وسيلهء سرپيچى آن‌ها شوى ، امام صادق عليه السلام فرمود : خدا مىداند كه من جز خيرخواهى وهدايت تو را نمىخواهم ومن جز كوشش در اين راه تكليفي ندارم . پدرم برخاست واز شدت خشم جامه‌اش به زمين مىكشيد ، امام صادق عليه السلام خود را به أو رسانيد وفرمود به تو خبر دهم كه من از عمويت كه دائى تو هم هست ( يعنى امام چهارم عليه السلام كه هم دائى عبداللَّه است به واسطهء اين‌كه فاطمه دختر امام حسين عليه السلام مادر اوست وهم پسر عموى أو ، كه به واسطهء احترامش أو را عمو خوانده است ) شنيدم مىفرمود : تو وپسران پدرت كشته مىشويد ، اگر از من مىپذيرى وعقيده‌دارى كه به نحو أحسن دفاع‌كنى ، بكن ، به خدائى كه جز أو شايان پرستشى نيست وأو به پنهان وآشكار داناست ورحمان ورحيم است وبزرگوار وبرتر از خلق خود است ، من دوست دارم همه فرزندان وعزيزترين آن‌ها وعزيزترين خانواده‌ام را قربانت كنم ، ونزد من چيزى با تو برابر نيست ، خيال مكن كه من با تو دوروئى كردم . پدرم متأسف وخشمگين از نزدش خارج شد . سپس حدود بيست شب گذشت كه مأمورين ابىجعفر ( منصور خليفهء عباسى ) آمدند وپدر وعموهايم : سليمان بن حسن وحسن بن حسن وإبراهيم بن حسن ، وداود بن حسن وعلي بن حسن وسليمان بن داود بن حسن وعلي بن إبراهيم بن حسن وحسن بن جعفر بن حسن وطباطبا إبراهيم بن إسماعيل بن حسن وعبداللَّه بن داود را گرفتند وبه زنجير بستند وبر محمل‌هاى بىفرش وروپوش نشانيدند وايشان را در نمازگاه عمومى نگه‌داشتند تا مردم سرزنشان كنند ، ولى مردم به حال آن‌ها رقت كرده واز سرزنش خوددارى كردند ، سپس آن‌ها را بردند وجلو در مسجد پيغمبر صلى الله عليه وآله نگه داشتند . عبداللَّه بن إبراهيم جعفري گويد : خديجة دختر عمر بن علي به ما گفت : چون آن‌ها را جلو در مسجد كه -