مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
1142
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - زبانش را گرفت ومكيد وانگشتر خود به دهانش نهاد وفرمود : « به ميدان برگرد كه اميدوارم به شب نرسى تا جدت از جام لبالب خود شربتى به تو بنوشاند كه بعد از آن هرگز تشنه نشوى . » كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 141 در « بحار » است كه در برخى مؤلفات أصحاب از ابنعباس روايت شده است كه گفت : ما در نبرد صفين بوديم كه علي عليه السلام پسرش محمد بن حنفيه را خواست وبه أو فرمود : « پسر جان ! به لشكر معاوية حمله كن . » بر ميمنه حمله كرد وآن را شكافت وزخمدار نزد پدر برگشت وگفت : « پدرجان ! العطش العطش ! » قدحى آب به أو داد تا نوشيد وباقىمانده را ميان زره أو ريخت . به خدا ديدم خونهاى بسته از حلقههاى زرهش بيرون مىآمد . ساعتي به أو مهلت داد وفرمود : پسرجان ! بر ميسره يورش بر . » به ميسره لشكر معاوية يورش برد وآن را درهم شكافت وبا زخمهايى برگشت ومىگفت : « آب ، آب ! » پدر جان قدحى آبى به أو داد . نوشيد وباقي را در ميان زره وپوستش ريخت . سپس فرمود : « پسر جانم ! بر قلب لشكر يورش بر . » به آنها حمله كرد وچند پهلوان را كشت ونزد پدر برگشت ومىگريست وزخمهاى سنگين بر تن داشت . پدرش برخاست ، ميان چشمانش را بوسيد وفرمود : « پدرت قربانت ! به خدا پسرجانم به اين جهادت مرا خرسند كردى . چرا گريه مىكنى ؟ از شادى است يا از بيتابى ؟ ! » عرض كرد : « پدرجان ! چرا نگريم ؟ تو سه بار مرا به دهان مرگ افكندى وخدايم سلامت بخشيد واكنون زخم دارم ؛ چنانچه ملاحظه مىفرماييد وهر بار كه خدمت شما برگشتم تا لختى آسايش كنم ، به من مهلت ندادى واين دو برادرم حسن وحسين را به نبرد دستور نمىفرمايى . » اميرمؤمنان برخاست وروى اورا بوسيد وبه أو فرمود : « اى پسرجانم ! تو فرزند منى واين دو ، فرزندان رسول خدايند . نبايد آنها را از كشته شدن نگهدارم ؟ ! » عرض كرد : « چرا پدرجان ، خدا مرا قربانت كند وقربان آن دو نمايد از هر بدى . » انتهى . مىگويم ، درصورتى كه حسين عليه السلام در جبههء صفين بوده وديده است كه أمير مؤمنان با پسرش محمد پس از برگشت از نبرد دشمنان وفرياد : العطش ! العطش ! چه مىكرده ، اورا آب مىداده وآب زير زره به تنش مىريخته [ است ] تا سوزش زخم وسوزش آهن گرم زره را از أو تخفيف دهد . پس روز عاشورا چه حالي داشت كه ديد فرزندش علىاكبر از نبرد دشمنان برگشته وزخمها برداشته [ است ] ومىگويد : « پدرجان ! العطش قد قتلني وثقل الحديد أجهدني ؛ تشنگى مرا كشت وسنگينى آهن مرا خسته كرد . » به پدر خود از تشنگى وفشار زره آهن گرم وزخمهايش شكايت كرد . حضرت گريست وفرمود : « وا غوثاه ! پسرجانم ، لختى ديگر جنگ كن . به زودى جدت محمد صلى الله عليه وآله را ديدار كنى وبا جام لبالب خود -