مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

48

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

فقال له يزيد : اعزب ، وهب اللَّه لك حتفاً قاضياً ( 14 * ) « 1 » . « 2 »

--> ( 1 ) - [ زاد في نفس المهموم : وذكر مثله باختصار السّبط في التّذكرة عن هشام بن محمّد كالصّدوق في الأمالي وابن الأثير في الكامل ، إلّاانّهما ذكرا مكان فاطمة بنت الحسين عليه السلام فاطمة بنت عليّ عليه السلام ] . ( 2 ) - چون به در قصر يزيد رسيدند ، محفز بن ثعلبه آواز خويش بلند كرد وگفت : « اين محفز بن ثعلبه است كه مردمان پست نابكار را نزد أمير المؤمنين آورده ؟ » زين العابدين عليه السلام فرمود : « آن‌كس كه مادر محفز زائيده پست‌تر وبدنهادتر است ! » راوي گويد : هنگامى كه سرها را پيش‌روى يزيد نهادند ودر ميان آن‌ها سر حسين عليه السلام بود ، يزيد گفت : « پس شكافته شد سرها از مردانى گرامى بر ما واينان نافرمانان وستمكارانى بودند . » يحيى بن حكم برادر مروان بن حكم كه پيش يزيد نشسته بود ، گفت : هرآينه سرها ( يى كه ) كنار طف ( وكربلا جدا شد ) در خويشاوندى نزديك‌تر از پسر زياد بنده‌اى است كه داراى نژاد پستى است ( يا نژادى كه به دروغ خود را بدان بندد ) . أمية ( سرسلسلهء بنى أمية ) روزگار را به شب رساند ودودمانش به شمارهء ريگ‌هاست ؛ اما دختر رسول خدا دودمانى ندارد ؟ ! يزيد دست بر سينهء يحيى بن حكم زد وگفت : « خموش باش ! » ( يعنى در چنين وقتي بر كمي فرزندان فاطمه دريغ وافسوس مىخورى ؟ ) سپس به علي بن الحسين عليه السلام گفت : « اى پسر حسين ! پدرت با من خويشاوندى خود را بريد وحقّ مرا ناديده گرفت ودر سلطنت من به نزاع با من برخاست . پس خذا با أو چنان كرد كه ديدى ؟ » علي بن الحسين عليه السلام فرمود : « نرسد مصيبتى به شما در زمين ونه در خودتان جز اين‌كه در كتابي است ( ومقدر شده ) پيش از آن‌كه آن را بيافرينيم وهمانا آن بر خدا آسان است . » يزيد به پسرش خالد گفت : « پاسخش را بده . » خالد ندانست چه بگويد . پس يزيد گفت : « آنچه به شما رسد ، از مصيبت‌ها ( وپيشامدها ) پس به واسطهء چيزى است كه خودتان فرآهم كرده‌ايد وخدا درگذرد از بسيارى . » سپس زنان وكودكان را خواند وپيش‌روى خود نشاند ووضع لباس وهيأت آنان را نامناسب ديد . پس گفت : « خدا روى پسر مرجانه ( عبيداللَّه بن زياد ) را زشت كند . اگر ميانهء شما خويشاوندى ونزديكى بود ، اين كار را با شما نمىكرد وشما را به اين حال نمىفرستاد . » فاطمه دختر حسين عليه السلام گويد : چون ما پيش‌روى يزيد نشستيم ، دلش به حال ما سوخت . پس مردى سرخ رو از مردم شام برخاست وگفت : « اى أمير المؤمنين ! اين دخترك را به من ببخش ! » ومقصودش من بودم كه بهره‌اى از زيبايى داشتم . من به خود لرزيدم وگمان كردم چنين كارى خواهد شد . پس جامهء عمه‌ام زينب را گرفتم وزينب كه مىدانست چنين كارى نخواهد شد ، به آن مرد شامي گفت : « به خدا دروغ گفتى وخود را پست كردى . به خدا اين كار نه براي تو خواهد بود ونه براي أو . » ( يعنى يزيد ) يزيد درخشم شد وبه زينب گفت : « تو دروغ گفتى . همانا اين كار به دست من است واگر بخواهم آن را -