مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

148

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> اى نور ديده ! اى زينب ! مگر نه من بودم كه در وداع واپسين فرزندم بازنان وروانه شدن به ميدان تيغ وسنان كوفيان خاك مصيبت بر سر مىكردم وچه گويم از آن هنگام كه شمر با خنجر بر سينهء پسرم جا گرفت ؟ اى زينب ! در آن هنگام كه شمر سر مباركش از تن جدا مىكرد ، سرش بر دامان داشتم وحيران ونگران بودم كه آن سر مبارك را بر نوك سنان برآوردند . اى زينب ! مگر من نبودم كه در نظاره بودم كه ناگاه آن لشگر بيداد گر از قتلگاه به خيمه‌گاه روى نهادند وشعلهء نار به گنبد دوّار برآوردند ؟ اى دختر محنت‌پرور ! من ايستاده بودم كه مردم كوفه با آن آشوب وهمهمه وويله ونعره به جانب خيام زنان شتابان گشتند وخيمه‌ها را بسوختند وغارت كردند وجامهء شما را ببردند وعابد بيمار را از بستر بر زمين افكندند وآهنگ قتلش كردند وتو نالان وگريان ايشان را باز داشتى وشما را به آن حال به قتلگاه شهدا بگذارنيدند . تمامت اين جمله ، حتى آن چهار خطاب كه در سر نعش حسين عليه السلام بگذاشتى ، مرا به نظر اندر است . دلم را كباب وديده‌ام را پرآب كرده است وآن مكالمات تو كه با امّ كلثوم وساير أسيران مهموم به پا مىرفت واز حركت ورحيل جماعت ووداع سخن مىسپردى ، فراموش نمىشود . اى زينب ! اين خون حسين من است كه بر گيسوان بماليده ودر همه‌جا با شما بوده‌ام . خصوصاً هنگام ورود به شام ومجلس يزيد خون‌آشام ، رفتار وگفتار وكردار نابكار بدفرجام . عرض كردم : اى مادر ! از چه روى اين خون را از روى وموى پاك نفرمودى ؟ فرمود : اى روشنى ديده ! بايد با اين موى پرخون در حضرت قادر بىچون شكايت برم وداد خود را از ستمكاران وكشندگان فرزندم بجويم وعزاران وگناهكاران امّت جدّت را شفاعت نمايم . وتو را وصيت مىكنم كه سلام مرا به فرزند بيمارم سيّد سجاد تبليغ كنى وبگويى كه به شيعيان ودوستان برساند كه در سوگوارى وزيارة روشنى ديده‌ام حسين خوددارى نكنند وسهل نشمارند ؛ بلكه شب وروز على الدوم به اين عبادت وطاعت قيام واقدام كنند تا بامداد قيامت به حسرت وندامت كه در آن وقت سودى نخواهد داشت ، دچار نشوند . » 4 ونيز حالت سختى ومشقت وگرسنگى أطفال را در أوايل ورود به شام ومسكن در خرابه از اين خبر صاحب بحر المصائب توان دانست كه مىگويد : از جناب سيّد سجاد سلام اللَّه عليه منقول است كه فرمود : در آن هنگام كه در خرابهء شام دچار آلام بوديم ، يكى روز نگران شدم كه عمه‌ام زينب ديگى بر اجاق نهاده است . گفتم : « اى عمه ! اين چه حال باشد ؟ » گفت : « اى روشنى ديده ! همى خواهم با اين كار أطفال را خاموش كنم . چه بسى گرسنه وبىقرار هستند . » امام عليه السلام محض ترحم مشتى از ريگ به ديگ درافكند . در ساعت ، حريرهء پاكيزه گشت 4 . ودر فقره صبيّه صغيره حضرت سيّد الشهدا سلام اللَّه عليها ووفات أو در خرابه شام ومكالماتش با حضرت زينب ووفات أو وغسل دادن زينب وامّ كلثوم سلام اللَّه عليهم أو را وآن كلمات واخبار كه از آن صغيره نوشته‌اند كه سنگ را آب ومرغ وما هي را كباب مىدارد ومعلوم است حالت جناب زينب چه -