مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

149

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> خواهد بود ، نوشته‌اند : آن دختر سه سأله بود وبعضي نامش را زينب وبعضي رقيّه وبعضي سكينه دانسته‌اند . از اختلاف روايات ممكن است از دختران آن حضرت افزون از يك تن در شام وفات كرده باشند وخداى به حقيقت اعلم است . وديگر داستان آن عمارتى است كه پاره‌اى نويسندگان نوشته‌اند به فرمان يزيد بساختند وواقعات روز عاشورا وحال شهدا واسيرى اسرا را در آن‌جا نقش كردند وأهل بيت را به آن‌جا درآوردند . اگر اين خبر مقرون به صدق باشد ، حالت أهل بيت ومحنت ايشان را در مشاهدات اين عمارت جز حضرت احديت نخواهد دانست . 4 ونيز در بحر المصائب مسطور است كه در آن هنگام كه أهل بيت را به شام درآوردند ، طفلى صغير از حضرت زينب سلام اللَّه عليها آب طلبيد ، يكى از نسوان شام باجامى از آب در خدمت صديقه صغرى شد وعرض كرد : « اى أسير ! تو را سوگند مىدهم اجازه بده تا اين طفل را به دست خويشتن آب دهم « لأنّ رعاية الأيتام توجب قضاء الحوائج وحصول المرام » ؛ زيرا كه رعايت أيتام موجب برآمدن حوائج وحصول مرام است . شايد خداى قادر حاجت ومطلب مرا برآورده دارد . » فرمود : « يا أمة اللَّه ! حاجت تو چيست ومطلوبت كيست ؟ » عرض كرد : « من از خدّام حضرت فاطمه دختر خير الأنام هستم . انقلاب روزگار به اين ديارم افكند ومدتي دراز است كه از أهل بيت أطهار وخاتون خود جناب زينب خبردار نيستم وبه انتظار هستم كه شايد خداى به دعاى اين طفل صغير بارى ديگر ديدار سيّدهء من جناب زينب وامام حسين صلوات اللَّه عليهما را نصيب فرمايد وبقيت زندگى را در آستان ايشان به پا برم . » چون حضرت زينب خاتون اين سخن بشنيد ، أشك از ديده بباريد وآهى سرد برآورد وفرمود : « يا أمة اللَّه ! غم مخور حاجت ومطلب تو روا شد . « أنا زينب بنت أمير المؤمنين وهذا رأس أخي الحسين عليه السلام فوق القناة » ؛ اينك منم زينب دختر أمير مؤمنان واين است سر برادرم . » چون آن زن اين كلام دهشت ارتسام را بشنيد ، ناله وفرياد : وا سيّداه ! وا حسيناه ! وا اماماه ! وا ذلّتاه ! برآورد وچندان بر سر وصورت بزد كه بيهوش شد 4 . ونيز در كتاب مسطور مرقوم است كه پاره‌اى نوشته‌اند كه هفده نفر طفل صغير وصغيره در ميان أهل بيت بودند كه در خرابهء شام به آلام واسقام مبتلا ، به هر بامداد وشامگاه از حضرت صديقهء صغرى زينب كبرى سلام اللَّه عليها از تشنگى وگرسنگى شكايت مىكردند وآب ونان مىخواستند وبر اين منوال برگذشت . يكى روز مردى را از آن خرابه عبور افتاد ودختر كوچكش همراه بود وآن دختر را به حضرت سكينه نظر افتاد كه باچهره‌اى چون ماه سر مبارك بر ديوارى برنهاده است وگريان ونالان گاهى برادر مىگويد وگاهى نام على أكبر بر زبان مىآورد . آن دختر از اين حال به گريه وناله درآمد وبه پدرش گفت : « اى پدر ! حالت اين دختر أسير دلم را كباب كرد . البتة چون به سراى آندر شديم ، مرا به خاطر بياور تا از البسهء خويش از بهرش بياورم . همانا از -