مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

121

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> 7 . خاييدن : جويدن ودر اين جمله اشاره به جويدن هند ، جگر حمزه سيّد الشهدا عليه السلام مىفرمايد . 8 . شأفة ( بر وزن رأفة ) : ريش سوختنى كه زير قدم برآيد وعلاج آن به داغ كنند . 9 . مراد جهنم است . 10 . گنگ : لآل . 11 . چون به جهنم درآيى ، آرزو كنى كه اى كاش لآل مىبودى وفرمان قتل حسين نمىدادى واين پشيمانى براي تو سودى نداردى . 12 . معلاق ( به كسر ميم ) : چنگك ، قلاب . 13 . ضبع : كفتار . 14 . ودود : مهربان . 15 . نوائح ( جمع نائحه ) : زنان نوحه‌گر . 16 . ناله وزارى از زنان ناله‌كننده پسنديده است . چه بسيار آسان است مرگ بر زنان نوحه‌كننده . سپهر ، ناسخ التواريخ سيّد الشهدا عليه السلام ، 3 / 146 - 149 خولى ايشان را بر باب يزيد بازداشت وبا يزيد گفت : « اى مولاي من ! سرها واسيرها بر در سراى تو واقف هستند . » گفت : « ايشان را درآورد تا بنگرم . » اين وقت خولى ، سر مبارك حسين را بشست وپاكيزه ساخت وبر يزيد درآورد واين شعر بخواند : أنا صاحبُ الرُّمْحِ الطَّويلِ الّذي * أصُولُ على الأعْداء في كُلِّ مَشْهَدِ طَعَنْتُ به في آلِ بَيْتِ مُحمَّدٍ * لِارْضي مَوْلانا يَزيدَ المُؤَيَّدِ 1 آن گاه آن سر مبارك را درپيش‌روى آن ملعون بگذاشت واهل‌بيت را در حضورش بازداشت وايشان بر آن حال گريان بودند . زين العابدين عليه السلام به يزيد فرمود : « لو رآنا جدّنا في هذه الحالة وسألك ، فما تقول ؟ ؛ اگر ببيند ما را جد ما در اين حالت ، واز تو بازپرسد كه از چه ما را به اين حال درآوردى ، چه مىگويى ؟ » در اين وقت يزيد فرمان‌داد تا وثاق را از آن حضرت بازكشودند وسبايا را جلوس دادند . آن گاه حكم نمود تا تشتى از زر بياوردند ؛ وآن سر مبارك در ميان تشت بگذاشتند ودرپيش‌روى خويش جاى داد وچون حضرت زينب سر مبارك را نگريست ، بگريست وبه آوزازى اندوهناك ندا بركشيد : « يا حسيناه ! يا حبيب رسول اللَّه ! يعزّ علينا ذلك ، يا أبا عبداللَّه يعزّ عليك لو رأيتنا في هذه الحالة » 2 . اين وقت هر كس در مجلس بود ، بگريست ويزيد خاموش بود . پس دست دراز كرد ومنديلى كه روى سر مبارك بود ، برگرفت . پس نوري از آن سر مطهر بر عنان آسمان لمعان 3 گرفت وحاضرين را به دهشت درافكند واز آن پس شرح جسارت آن ملعون را با ثناياى مبارك وكلمات أبو برزه اسلمى واخراج أو را از مجلس مىنويسد وبعد از آن مىگويد : « اين هنگام صداى نعيق 4 وبانگ زاغى در كنكرهاى قصرش برخاست . چون يزيد بشنيد ، سخت بينديشيد ودرهم بلرزيد وحالتش ديگرگون گرديد . »