مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

368

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - گويد : وچون برفتند كه آنها را خاموش كنند ، گفت : « دور مباد ابن عباس . » گويد : ما بدانستيم كه به وقت شنيدن گريه‌شان اين سخن را از آن‌رو گفت كه ابن عباس گفته بود كه آنها را همراه نيارد . چون خاموش شدند ، حمد خدا گفت وثناى أو كرد وياد خدا كرد چنان‌كه بايد ومحمد وفرشتگان وپيمبران را صلوات گفت . چندان گفت كه خدا بهتر داند وبه گفتن نيايد . گويد : به خدا هرگز چه پيش از آن وچه بعد ، نشنيدم كه گوينده‌اى بليغ‌تر از أو سخن كند . آن‌گاه گفت : « اما بعد ، نسب مرا به ياد آريد وبنگريد من كيستم . آن‌گاه به خويشتن باز رويد وخودتان را ملامت كنيد وبينديشيد كه آيا رواست مرا بكشيد وحرمتم را بشكنيد ؟ مگر من پسر دختر پيمبرتان وپسر وصى وى وعموزاده‌اش نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد . وپيمبر را در مورد چيزى كه از پيش پروردگارش آورده بود ، تصديق كرد ؟ مگر حمزه ، سرور شهيدان عموى پدرم نبود ؟ مگر جعفر شهيد طيار صاحب دو بال عموى من نبود ؟ مگر سخنى را كه ميانتان شهره است ، نشنيده‌ايد كه پيمبر خداى صلّى اللّه عليه وسلّم به من وبرادرم گفت : اين دو سرور ، جوانان بهشتىاند ؟ اگر آنچه را مىگويم - وحق همين است - باور مىداريد كه به خدا از وقتي دانسته‌ام خدا دروغگو را دشمن دارد ودروغساز زيان مىبيند ، دروغ نگفته‌ام ، واگر باورم نمىداريد ، هنوز در ميان جماعت كس هست كه اگر در اين باب از أو بپرسيد ، به شما مىگويد . از جابر بن عبد اللّه انصارى يا أبو سعيد خدري يا سهل بن سعد ساعدى يا زيد بن أرقم يا انس بن مالك بپرسيد تا به شما بگويند كه اين سخن را دربارهء من وبرادرم از پيمبر خدا صلّى اللّه عليه وسلّم شنيده‌اند . آيا اين ، شما را از ريختن خون من بازنمىدارد ؟ » شمر ذي الجوشن گفت : « من خدا را بر يك حرف مىپرستم اگر بفهمم كه أو چه مىگويد ! » حبيب بن مظاهر به أو گفت : « به خدا كه تو خدا را بر هفتاد حرف پرستش مىكنى . شهادت مىدهم كه راست مىگويى ونمىفهمى چه مىگويد كه خدا بر دلت مهر نهاده است . » گويد : آن‌گاه حسين به آنها گفت : « اگر در اين سخن ترديد داريد ، آيا اندك ترديدى داريد كه من پسر دختر پيمبرتانم ؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما يا قوم ديگر به جز من پسر دختر پيمبرى وجود ندارد . تنها منم كه پسر پيمبر شما هستم . به من بگوييد ، آيا به عوض كسى كه كشته‌ام ويا مالي كه تلف كرده‌ام ، يا قصاص زخمى كه زده‌ام ، از پى منيد ؟ » گويد : اما خاموش ماندند وبا وى سخن نكردند . گويد : آن‌گاه بانگ زد : « اى شبث بن ربعي ، اى حجار بن أبجر ، اى قيس بن أشعث ، ويزيد بن حارث ! مگر به من ننوشتيد كه ميوه‌ها رسيده وباغستانها سرسبز شده است وچاهها پر آب شده وپيش سپاه آمادهء خويش مىآيى ، بيا . » گفتند : « ما ننوشتيم . » گفت : « سبحان اللّه ! چرا ! به خدا شما نوشتيد . » گويد : آن‌گاه گفت : « اى مردم ! اگر مرا نمىخواهيد ، بگذاريدم از پيش شما به سرزمين امانگاه خويش روم . » -