مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
288
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
أحبّ الصّلاة له وتلاوة كتابه وكثرة الدّعاء والاستغفار ! قال أبو مخنف : حدّثني الحارث بن حصيرة ، عن عبد اللّه بن شريك العامريّ ، عن عليّ بن الحسين ، قال : أتانا رسول من قبل عمر بن سعد ، فقام مثل حيث يسمع الصّوت ، فقال : إنّا قد أجّلناكم إلى غد ، فإن استسلمتم سرّحنا بكم إلى أميرنا عبيد اللّه بن زياد ، وإن أبيتم فلسنا تاركيكم . « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 416 - 418
--> ( 1 ) - گويد : آنگاه عمر بن سعد ندا داد : « اى سپاه خدا ! برنشين وخوشدل باش . » وبا كسان سوار شد واز پس نماز پسينگاه سوى آنها حمله برد . حسين بر در خيمه نشسته بود وبه شمشير خويش تكيه داشت ودر حال چرت سرش پايين افتاده بود . زينب ، خواهرش سروصدا را شنيد وبه برادر خود نزديك شد وگفت : « برادر ! صداها را كه نزديك مىشود ، نمىشنوى ؟ » گويد : حسين سر برداشت وگفت : « پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت : امشب پيش ما مىآيى . » گويد : خواهر حسين به صورت خويش زد وگفت : « واي بر من . » گفت : « واي از تو دور ، خواهركم آرام باش . رحمانت رحمت كند . » گويد : عباس بن علي گفت : « برادر ! قوم آمدند . » حسين گفت : « عباس برادرم ، جانم فدايت . برنشين وپيش آنها برو وبگو چه كار داريد ومقصودتان چيست ؟ وبپرس براي چه آمدهاند ؟ » گويد : عباس پيش آنها رفت وبا حدود بيست سوار واز جمله زهير بن قين وحبيب بن مظاهر مقابلشان رسيد وگفت : « چه انديشيدهايد وچه مىخواهيد ؟ » گفتند : « دستور أمير آمده است كه به شما بگوييم ، يا به حكم أمير تسليم شويد ويا با شما جنگ مىكنيم . » گفت : « شتاب مكنيد تا پيش أبو عبد اللّه بازگردم وآنچه را گفتيد ، با وى بگويم . » گويد : توقف كردند وگفتند : « أو را بين واين با وى بگوى آنگاه با گفتهء وى پيش ما بيا . » گويد : عبّاس بازگشت وبتاخت پيش حسين رفت وخبر را با وى بگفت . ياران وى با قوم به سخن ايستادند . حبيب بن مظاهر به زهير بن قين گفت : « اگر خواهى با اين قوم سخن كن واگر خواهى ، من سخن كنم . » زهير گفت : « تو اين را آغاز كردى ، تو با آنها سخن كن . » گويد : حبيب بن مظاهر با آنها گفت : « به خدا قومي كه فردا به پيشگاه خدا روند وفرزند پيمبر أو را عليه السّلام با كسان وخاندان وى صلّى اللّه عليه وسلّم وبندگان سحرخيز وذكرگوى اين شهر را كشته باشند ، به نزد خداى ، قوم بدى باشند . » عزره بن قيس گفت : « تو هرچه بتوانى ، خودت را مىستائى . » -