مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
768
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> از محمد مهدى به إبراهيم بنمالك اشتر ، درود بر تو ومن حمد خدايى مىكنم كه خدايى جز أو نيست . اما بعد ، من وزير ، امين ومنتخب خويش را كه براي خويشتن پسنديدهام ، سوى شما فرستادهام وبه أو گفتهام كه با دشمن من نبرد وبه خونخواهى خاندان من قيام كند . خودت ، عشيرهات ومطيعانت با وى بهپا خيزيد كه اگر مرا يارى كنى ، دعوت مرا بپذيرى وبا وزير من كمك كنى ، نبرد من مايهء برترى تو شود ، سالارى سواران ، همهء سپاهيان عازم نبرد وهر شهر ومنبر ومرزى كه بر آن تسلطيابى از كوفه تا اقصاى شام از آن تو خواهد بود وبا پيمان مؤكد به قسم ، انجام اين به عهدهء من است . اگر چنين كنى به وسيلهء آن به نزد خداى ، حرمت والا يأبى واگر دريغ كنى به هلاكت سخت أفتى كه هرگز از آن رها نشوى . » گويد : وچون إبراهيم خواندن نامه را به سر برد گفت : « پيش از اين ابنحنفيه به من نامه نوشته ، من نيز به أو نامه نوشتهام وهميشه نامه را به نام خودش ونام پدرش مىنوشت . » مختار گفت : « اينك روزگار ديگر است وآن روزگار ديگر بوده . » إبراهيم گفت : « چه كسى مىداند كه اين نامه را ابنحنفيه براي من نوشته ؟ » گويد : يزيد بن انس ، احمر بن شميط ، عبداللَّهبن كامل وهمهء جمع ( شعبى گويد : به جز من وپدرم . ) گفتند : « شهادت مىدهيم كه اين نامهء محمد بن علي است كه براي تو نوشته . » گويد : در اين هنگام إبراهيم از صدر تشك كنار رفت ، مختار را بر آن نشانيد وگفت : « دست پيش آر تا با تو بيعت كنم . » گويد : مختار دست پيش برد وإبراهيم با وى بيعت كرد . آنگاه ميوه خواست كه از آن بخورديم ، شربت عسل خواست كه بنوشيديم وسپس برخاستيم . ابناشتر نيز با ما برون آمد وبا مختار برنشست تا وى به خانه رسيد . چون إبراهيم بازمىگشت دست مرا گرفت وگفت : « اى شعبى ! با ما بيا . » گويد : با وى برفتيم وما را ببرد تا وارد خانهء وى شديم . آنگاه گفت : « اى شعبى ! به ياد دارم كه نه تو شهادت دادى نه پدرت . به نظر تو اينان طبق واقع شهادت دادند ؟ » گويد : گفتمش : « شهادت ايشان را شنيدى ؟ اينان سروران قاريان ، مشايخ شهر ويكهسواران عربند ودانم كه چنين كسان جز حق نگويند . » گويد : اين سخن را با وى گفتم ، اما به خدا از شهادت آنها بدگمان بودم ولى به قيام دلبسته بودم ، همرأى جماعت بودم ودوست داشتم كه كار سرانجام گيرد وآنچه را دربارهء شهادت به خاطر داشتم ، با وى نگفتم . » ابناشتر به من گفت : « نام آنها را براي من بنويس كه همهشان را نمىشناسم . » آنگاه صفحهاى ودواتى خواست ودر آن نوشت : به نام خداى رحمان رحيم !