مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

676

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

فأسرع ، وخلّف رفاعة وراءهم أبا الجُوَيرية العبديّ في سبعين فارساً يسترون النّاس ؛ فإذا مرّوا برجل قد سقط حمله ، أو بمتاع قد سقط قبضه حتّى يعرفه ، فإن طُلب أو ابتغي بعث إليه فأعلمه ، فلم يزالوا كذلك حتّى مرّوا بقرقيسيا من جانب البرّ ، فبعث إليهم زُفَر من الطّعام والعلف مثل ما كان بعث إليهم في المرّة الأولى ، وأرسل إليهم الأطبّاء وقال : أقيموا عندنا ما أحببتم ، فإنّ لكم الكرامة والمواساة . فأقاموا ثلاثاً ، ثمّ زوّد كلّ امرئ منهم ما أحبّ من الطّعام والعلف . قال : وجاء سعد بن حُذَيفة بن اليمان حتّى انتهى إلى هيت ، فاستقبله الأعراب ، فأخبروه بما لقى النّاس ، فانصرف ، فتلقّى المثنّى بن مخرّبة العبديّ بصندوداء ، فأخبره ، فأقاموا حتّى جاءهم الخبر : إنّ رفاعة قد أظلّكم ، فخرجوا حين دنا من القرية ، فاستقبلوه ، فسلّم النّاس بعضهم على بعض ، وبكى بعضهم إلى بعض ، وتناعوا إخوانهم فأقاموا بها يوماً وليلة ؛ فانصرف أهل المدائن إلى المدائن ، وأهل البصرة إلى البصرة ، وأقبل أهل الكوفة إلى الكوفة ، فإذا المختار محبوس . « 1 » الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 604 - 605

--> ( 1 ) - گويد : وچون شب شد ومردم شام به اردوگاهشان باز رفتند ، رفاعه در كار مردانى كه از پاى درآمده بودند وزخميانى كه توان حركت نداشتند ، نگريست وآن‌ها را به قومشان سپرد . آن‌گاه با كسان همه شب راه پيمود ، صبحگاهان در تنينير بود ، از خابور گذشت ، معبرها را بريد واز هر معبرى مىگذشت ، آن‌را مىبريد . گويد : صبحگاهان حصين‌بن نمير كس فرستاد ، معلوم داشت كه جماعت رفته‌اند وكس به دنبالشان نفرستاد وشتابان با كسان برفت . رفاعه ، ابوالجويريه عبدي را با هفتاد سوار پشت سر نهاده بود كه پوشش جماعت باشند وچون به كسى برسد كه بأرش افتاده بود ، يا كالايى به راه افتاده بيند ، بردارد واز آن سخن كند ، اگر كسى به طلب برآمد وجوياى آن شد ، كس بفرستد وبدو خبر دهد . چنين كردند تا از جانب صحرا به قرقيسيا رسيدند . زفر همانند نوبت پيشين براي آن‌ها آذوقه وعلوفه فرستاد ونيز طبيبان فرستاد وگفت : « هر مدّت كه مىخواهيد پيش‌ما بمانيد كه حرمت ومعاونت مىبينيد . » سه روز بماندند وپس از آن ، هر كدامشان از آذوقه وعلوفه هرچه خواستند ، توشه گرفتند . گويد : سعد بن حذيفة بيامد تا به هيت رسيد . بدويان پيش روى وى رفتند وآنچه را بر سر قوم آمده بود ، با وى بگفتند كه بازگشت ودر صندودا به مثنىبن مخربه عبدي رسيد وقصه را با وى بگفت . آن‌جا بماندند تا خبر آمد كه رفاعه نزديك رسيده وچون نزديك دهكده رسيد ، بيرون رفتند واز أو پيشواز كردند . كسان به همديگر سلام گفتند ، به نزد يكديگر گريستند واز مرگ يارانشان به همديگر خبر دادند . يك روز ويك شب آن‌جا بودند ، سپس مردم مداين سوى مداين رفتند ، مردم بصره سوى بصره رفتند ، مردم كوفه راه كوفه گرفتند وبدانستند كه مختار به زندان است . پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3246 - 3247