مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
599
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> است . مكشوف همىافتد كه ابنزياد براي مروان بيعت ستانده وخود معاضد 16 وناصر أو است . اين رايات به مقاتلت ومحاربت شما بربستهاند « بارك اللَّه تعالى فيكم » با قدم استوار ، قلب ثابت وعزم راسخ با دشمنان خداى جنگ درافكنيد . » چون آنجماعت اينسخن بشنيدند ، بر مراكب خويش برنشستند ، با تيغ وسنان به آهنگ ايشان شتابان شدند ، نداى يا لثارات الحسين برآوردند وبه جمله حمله نمودند . آن جماعت نيز حمله آوردند وكارزارى سخت ودشوار به پاى بردند . سليمان واصحابش بر شدايد ميدان نبرد صبورى كردند وتا شامگاه گرد وغبار معركه را به ماه رسانيدند . أصحاب ابن زياد بانگ همى بر كشيدند وبه بيعت مروان دعوت كردند وأصحاب سليمان آواز يا لثارات الحسين را گوشزد خافقين نمودند . وچون تاريكى شب جهان را در سپرد ، هر دو گروه دست از هم بداشتند وبه أماكن خويش شتافتند . در اين جنگ دوازده هزار سوار از مردم ابن زياد ويك صد وبه قولي هزار سوار از ياران سليمان به قتل رسيدند وآن شب را مرد ومركب با كمال كلال وتعب بامداد نمودند وبامدادان بهگاه از لشگرگاه سليمان بانگ اذان به آسمان پيوست وسليمان ياران را نماز بگذاشت . آن گاه بر مركبها برنشستند ، آواى يا لثارات الحسين از ثقلين بر گذشت وبا دل قوى ، بازوى پهلوى ، تيغ درخشان ونيزهء خونافشان چون نهنگبلا وپلنگ دغا به عرصهء وغا 17 بتاختند وتا شامگاهان در كرّ وفرّ 18 وضرب وطعن بكوشيدند . در اين محاربت چهل هزار سوار از لشگر ابنزياد جانب بئس القرار گرفته وديگران به هزيمت رفتند . مردم سليمان در مقام ايشان جاى گرفتند وأموال وأثقال ايشان را به جمله به چنگ آوردند . واز آن سوى سپاه شكسته در طي راه به ابنزياد پيوستند . ابن زياد سخت برآشفته گشت وايشان را به نكوهش سپرد وگفت : « شما صد هزار سوار كارزار از اين مردم قليل شكست يافتيد وچهل هزار تن از شما را به قتل درآوردند ، هماكنون با حضور من كوچ دهيد . » پس به جمله در طلب سليمان روان شدند ، اين هنگام ابنزياد با دويست وشصت هزار سوار رهسپار بود واز مردم سليمان سه هزار تن به جاى مانده بودند . چون سپاه شام به مردم سليمان مشرف شدند وسليمان آن گروه بىشمار را بديد ، ياران را به نصيحت وتشجيع گرفت وگفت : « بارك اللَّه فيكم ، در راه خدا جهاد كنيد واز كوه آتش در تابش نشويد . » پس با مردم شام جنگ درانداختند ، وحربي دشوار بهپاى بردند . وچون روز بهكران رسيد ، هر دو گروه دست از جنگ بداشتند واز أصحاب سليمان افزون از دو هزار كس زنده نماند . بدو گفتند : « أيها الأمير ! تو خود مىدانى ما چهار هزار وپانصد تن بوديم واينك دو هزار سوار بيش نيستيم ، هم اكنون ابنزياد با دويست وچهل هزار لشگر جرّار بر جاى خويش استوار است ، اگر بامدادان روى به ميدان نهيم ، يك تن از ما زنده نگذارند ، اكنون به صواب وصلاح چنين مىنمايد كه فرات را در سپاريم ، جسر را پاره كنيم ، به كوفه اندر شويم ، مردم را در طلب ثار فرزند رسول مختار بخوانيم وبا