مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
600
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> اين قلّت با چنان كثرت معاينت ومقابلت نجوييم . » سليمان گفت : « اى جماعت ! هر كس بر مرگ شكيبايى دارد وزندگى را ناگوار مىشمارد ، با من بيايد وگر نه به هر كس كه خواهد بپويد ؛ چه من همان خواهم كه مولاي خويش حسين صلى الله عليه وآله را گاهى كه از من خشنود باشد ، بنگرم . » اصحابش چون اين سخن بشنيدند ، گفتند : « ما را به زندان جهان ناساز نيازى نيست وجز رضاى پروردگار بىانباز ورسول سرافراز ساز ، رازي نداريم . همه جانها بر كف نهاده ، در حضورت حاضر وبه فرمانت ناظريم . » پس به جمله آن شب را در هواي مرگ وادراك شهادت به روز آوردند وچون خورشيد گيتى فروز به تابش خويش نمايش گرفت ، گردون بلا يا جنبش وآسياب منايا 19 گردش گرفت . سليمان وشيعيان شير يزدان ، چون پلنگ غرّان وببر دمان جوش برآوردند وسپهر برين را به خروش درافكندند وبا آن درياى لشگر پرخاشگر آمدند . از تيغ آبدار وسنان آتشبار روى برنگاشتند ، زوبين وخنجر رابر پهلو وجگر خريدار شدند وتا هفت روز به اين ساز وسوز شب به روز آوردند . چون روز هشتم آفتاب چهره گشود ، از ياران سليمان افزون از بيست وهفت كس باقي نبود وآن معدود قليل نيز همه مجروح ، عليل ، از كار نبرد وامانده وكليل بودند . هر يك را بر اندام صد طعنه وصد ضربه تيغ وتير كارگر كمتر نبود ونيز سليمان را يك صد وبيست زخم نيزه وشمشير بدون زخم تير بر بدن جاى كرده بود . با اين حال از نهر فرات عبور كرد وجسر را قطع نمود . از كثرت تعب وجراحت وثقل اسلحه كارزار نيروى سخن كردن وجنبيدن نداشتند وخيول ايشان از كثرت جوع وعطش وحركت مشرف به هلاكت بودند . پس برفراز مركبها بخوابيدند ، به تهليل وقرائت قرآن جليل ، تكبير خداوند جميل وصلوات رسول مجيد وآل حميد ، مشغول بودند . ودر آن حال با سليمان گفتند : « أيها الأمير ! حالت ما وقلّت عدد ما در خدمت تو مكشوف است ، هيچ روا مىدارى كه ما را به كوفه رسانى تا لشگرى فرآهم كرده ، سلاح كازار به صلاح آوريم ، مراجعت كنيم ومقاتلت ورزيم . » گفت : « اى جماعت ! مرا آن تاب واستطاعت نيست كه دشمن خداى ورسول را از دنبال خويش بگذارم واز ايشان روى برتابم . همانا با ايشان چندان قتال دهم تا ايزد ذو الجلال ورسول أو را بنگرم در آن حال كه از من خشنود باشند . » آن جماعت خاموش شدند وخسته ومانده سربهخواب نهادند . وبه روايت صاحب قرة العين وأبى مخنف ، سليمان در عالم خواب خويشتن را در باغي سبز وخرم نگران شد كه به أشجار بسيار ، أثمار بىشمار ، انهار گذارا واطيار دلارا 20 ممتاز بود . پس أو را به قصرى از طلا بياوردند ، ناگاه زنى را در پوشش وپرده خويش بديد واز هيبت وجلالت دلش برطپيد . آن زن در وى بخنديد وگفت : « اى سليمان ! مساعي تو وأصحاب تو در حضرت كردگار غفور مشكور گشت ، ما شما را