مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

553

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> هستيم . خداوندا ! ما از نصرت فرزند دختر پيغمبر تو تسامح كرديم ، اين گناه را ببخش ، هرچه از ما در گذشته ( در تسامح از يارى أو ) رفته بود ، ببخش وتوبهء ما را قبول كن . بر حسين وياران أو درود بفرست ، آن‌ها شهدا وصديقين بودند . ما شهادت مىدهيم ( اعتراف مىكنيم ) كه بر دين آن‌ها هستيم وهرچه آن‌ها در راه آن كشته شدند ، دين ومورد تصديق وتأييد ما مىباشد . اگر تو گناه ما را نبخشى وما را نيامرزى ، ما در عداد باختگان وزيانكاران خواهيم بود . » زيارة وديدن قبر حسين ، بر كينهء آن‌ها افزود وبعد از آن راه خود را گرفتند ، ولى بسيارى از آن‌ها به ضريح برگشته ، تضرع وزيارة را تجديد وتأكيد نمودند وبه ياران خود ملحق شدند . آن‌گروه بر ضريح حسين ، ازدحامى مانند ازدحام حجاج بر حجر الأسود داشتند . بعد راه انبار را گرفتند ورفتند . بعد از آن عبداللَّه بن يزيد ( أمير كوفه از طرف ابن زبير ) به آن‌ها نامه نوشت كه مضمون آن چنين بود : « اى قوم ما ! دشمن را گستاخ وجسور مكنيد . شما در كشور وشهر خود برگزيدگان مردم هستيد ، اگر دشمن شما را دچار كند ، بزرگان شهر را دچار خواهد كرد وآن‌گاه به طمع تسخير شهر خواهد افتاد . اگر دشمن بر شما غلبه يافت ، شما را سنگسار خواهد كرد وتا ابد رستگار نخواهيد شد . اى قوم ! دست ما ودست شما يكى است ودشمن ما وشما هم يكى است . هر گاه ما بر دشمن متحد شويم ، بر أو غالب ومسلط خواهيم شد واگر اختلاف پيدا كنيم ، شوكت وقدرت ما درهم خواهد شكست . اين شوكت را نسبت به دشمن خوار وناچيز مكنيد . اى قوم ما ! در نصيحت من شك وريب نداشته باشيد ، با امر ورأى من مخالفت مكنيد وچون نامهء من به شما برسد برگرديد . والسلام . » سليمان وياران أو گفتند : « اين پيشنهاد ، هنگامى كه ما در بلاد خود بوديم ، به ما شده بود ، اكنون كه ما بر جهاد تصميم گرفته ووارد سرزمين دشمن شده‌ايم ، چگونه آن را بپذيريم ؟ اين رأى پسنديده نيست . » سليمان به أو نامه نوشت ، تشكّر كرد ، بر أو درود وثنا گفت وتصريح نمود : « اين قوم كه هستى خود را به خداوند خويش فروخته‌اند ، از اين معامله بسيار خرسند هستند كه وجود خويش را به پروردگار خود فروخته‌اند . آن‌ها از گناه بزرگ خود نزد خداى خود توبه كرده وسوى خدا روانه شده وبر أو توكّل نموده‌اند . آن‌ها به قضاى خدا رضا داده‌اند . » چون نامه به عبداللَّه رسيد ، گفت : « اين قوم بر خودكشى تصميم گرفته‌اند . نخستين خبري كه به شما خواهد رسيد ، خبر مرگ آن‌ها خواهد بود . به خدا سوگند آن‌ها با كرم ، عزّت نفس ودر حال اسلام وايمان كشته خواهند شد . » آن‌ها ( توابون ) رفتند تا به محل قرقيسيا رسيدند ، در آن‌جا زفر بن حارث كلابى بود كه از آن‌ها در قلعه تحصن نمود ، آن‌ها با صفوف آراسته ، آمادهء نبرد بودند وأو از سنگر ودژ بيرون نرفت . مسيب بن نجبه به أو پيغام داد كه براي احتياج آن‌ها بازارى بگشايد . مسيب خود به دروازه رفت ، آشنايى داد واجازهء ورود و