مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

336

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> مىانديشيدى كه در قصر ابيض چندان مال خرج كردم وبصريان نگذاشتند كه تمتعى از آن برگيرم . ديگر در آن فكر بودى كه چندين هزار كس را از خوارج چرا كشتم ؟ » ابن زياد گفت : « مرا از قتل امام حسين هيچ فكرى نيست ؛ زيرا كه أو مخالفت امام كرد ، وأمير مرا به كشتن أو امر فرمود . اگر امر خطا بود ، يزيد را از عهدهء آن بيرون بايد آمد ، نه مرا . از بناى قصر ابيض نيز انديشه ندارم ؛ زيرا كه من أو را از مال يزيد ، به فرمان يزيد عمارت كردم . واز قتل خوارج ؛ يعنى كساني كه بر پادشاه زمان بيرون مىآيند چه فكر ؛ زيرا كه پيش‌تر از من كسى كه از من بهتر بود ؛ يعنى أمير المؤمنين علي عليه السلام بيش‌تر از من از آن طبقه كشت . ليكن انديشهء من به واسطهء آن است كه برادران واقرباى خود را از بصره بيرون نياوردم وبعد از خبر موت يزيد آنچه در بيت‌المال بود ، به مردم دادم وهيچ فايده بر آن مترتب نگشت . » گفتم : « گذشته را نتوان دريافت ، حالا چه در خيال دارى ؟ » گفت : « اگر أهل شام با كسى بيعت كرده‌اند ، با ايشان موافقت خواهم نمود ، واگر بيعت نكرده‌اند ، هر تصرفى كه خواهم در مزاج ايشان توانم كرد ؛ چه آن جماعت را به منزله رمهء گوسفند اعتقاد دارم كه به هر جانب كه برانم ، بروند . » يشكرى گويد : « چون به شام رسيديم ، مردم آن جا را با هم مخالف ديديم . » ميرخواند ، روضة الصّفا ، 3 / 192 - 194 مسعود همچنان برفراز منبر بود أو را از منبر فرودآوردند وبكشتند ، [ . . . ] ابن‌اثير مىگويد : « بعضي از راويان اخبار در سبب قتل مسعود ومسير ابن زياد به خبري ديگر عنايت كرده‌اند ، وچنين گفته‌اند : كه چون عبيداللَّه بن زياد به مسعود بن عمرو پناهنده شد مسعود أو را پناه داد ، واز آن پس پسر زياد روى به شام نهاد . » مسعود صد تن با وى بفرستاد تا أو را به شام آوردند ، ودر آن‌حال كه ابن‌زياد در دل شب راه مىسپرد گفت : « سواري بر شتر ، بر من دشوار وسنگين گرديد مركوبى سُم‌دار براي من بياوريد . » پس درازگوشى بياوردند وابن زياد برنشست ، آن‌گاه راه درنوشت ومدتي بر آن درازگوش خاموش ببود . مسافر بن شريح يشكرى كه با وى بود مىگويد : « با خويشتن گفتم اگر در خواب است البتة بيدارش كنم . » وگفتم : « آيا در خواب باشى ؟ » گفت : « نيستم وبا خويشتن در حديث وحكايتم . » گفتم : « مىخواهى از آنچه با خويش گويى با تو بازگويم . » گفت : « بگوى تاچه گويى ؟ » گفتم : « همانا مىگويى كاش حسين را نكشته وشهيد نكرده بودم . » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتم : « همىگويى كاش نمىكشتم آنان را كه كشتم . » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتم : « با خود مىگويى كاش بيضا را لمس نمىكردم . » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتم : « با خويش همىگفتى كاش از دهاقين اخذ باج وخراج نمىخواستم ؟ » گفت : « ديگر چه ؟ » گفتم : « مىگفتى كاش آن أموال كه مرا به چنگ مىآمد جمله را مىبخشيدم . » ابن‌زياد گفت : « امّا كشتن من حسين را ، همانا يزيد با من فرمان كرد كه أو را بكشم وگرنه مرا بكشد ،