مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

337

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

ونقل ابن الأثير في الكامل ، عن ابن زياد أنّه قال لمسافر بن شريح اليشكريّ في طريق الشّام : أمّا قتلي الحسين عليه السلام فإنّه أشار إليَّ يزيد بقتله أو قتلي ، فاخترتُ قتله . القمي ، نفس المهموم ، / 463 / مثله المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 187 وأمّا عبيداللَّه بن زياد ، فإنّه كان عند موت يزيد والياً على البصرة ، وكان عمرو بن حريث والياً على الكوفة بالنِّيابة عن ابن زياد .

--> لاجرم قتل حسين را اختيار نمودم ، امّا بيضا ، همانا بيضا را از عبداللَّه بن عثمان ثقفى خريدارى نمودم ويزيد هزار بار هزار درهم به من فرستاد تا بر آن انفاق كردم هم اكنون اگر من باقي بمانم مخصوص أهل وعيال من خواهد بود واگر تباه شدم افسوس واندوهى بر آن مكان ندارم ، وامّا استعمال دهاقين ، همانا عبدالرّحمان بن ابىبكره خواست تا رواج واحتشامى گيرد واز من نزد معاوية فتنه افكند ، وآن وقت خراج مملكت عراق به صد هزار هزار بار مقرّر بود ، معاوية مرا مختار ساخت كه يا از مملكت عراق عزلت گيرم يا آن مبلغ ومنال را ضمانت كنم ، از عزلت كراهت داشتم واين‌وقت نگران شدم كه اگر از مردم جماعتى را عامل بلاد وحاكم عباد سازم اين كسر خراج را از عهده برنيايند واگر از أموال ايشان به غرامت خواهم سينه‌ها از كينه‌ها آكنده وبا من دشمن شوند ، واگر طلب نكنم ماليات فرآهم نشود ، لاجرم چون بينديشيدم دهاقين را در اخذ باج وخراج بصيرتر وامين‌تر يافتم ومطالبه از ايشان را آسان‌تر نگريستم از اين روى ايشان را به عمل بگذاشتم ، وبه علاوة شماها را برايشان برگماشتم تا بر كسى ستمى فرودنيايد . وامّا اين‌كه گفتى از عدم بخشش خويشتن را نكوهش مىنمودم ، نه چنان است كه گويى ، چه مرا مالي نبود كه شما را ببخشم ، اما اگر خواستم خواستهء پاره‌اى از شما را به ظلم وستم مأخوذ داشتم وپاره‌اى را به جود وبذل از پاره‌اى ديگر اختصاص دادم آن هنگام مىگفتند : بسيار جواد وسخى است ، وامّا اين‌كه گفتى من مىگفتم كاش نمىكشتم آنان را كه كشتم همانا من بعد از اقرار به توحيد وقرائت كلمهء اخلاص هيچ كارى را براي تقرب به حضرت پروردگار از كشتن آنان كه از خوارج كشتم برتر وسودمندتر نمىدانم . لكن هم اكنون از آنچه با خود مىگفتم تو را خبر مىگويم ، همانا با خويش همىگفتم : كاش با مردم بصره قتال مىدادم ، چه ايشان با من از روى طوع ورغبت بيعت كردند وخلاف نمودند ، ومن بر آن كار انكار داشتم وايشان اصرار ، واز آن پس كه خواستم با ايشان جنگ درافكنم فرزندان زياد گفتند اگر با ايشان قتال دهى وبر تو ظفر يابند يك نفر از ما باقي نگذارند ، لكن اگر اين‌جماعت را به حال خود گذارى وبگذرى ، آل‌زياد مىتوانند نزد أخوال واصهار خود آسوده بمانند ، لاجرم من با ايشان مدارا كردم وسرانجام به اين حال پيوست ، وديگر با خود همى گفتم : كاش زندانيان را سر از تن برمىگرفتم ، واكنون كه اين دو كار از من فوت شد كاش چون به شام شوم مردم شام پيش از قدوم من كارى نساخته ، وتار وپودى درهم نبافته ، وكسى را به خلافت برننشانده باشند . » سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 3 / 88 ، 89 - 91