مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

335

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> وبعد از آن بر حسب مقتضى وقت ، عمل نماييم . » عبيداللَّه گفت : « مقصود من همين بيش نيست . » وچون شب درآمد ، ابن زياد گفت تا در منزل وى مشاعل برافروختند تا مردم تصور كنند كه وى در مقام خويش آرام دارد . آن‌گاه روى به قبيلهء أزد نهادند ، عبيداللَّه بعد از اندك مسافتى كه قطع كرد ، پرسيد : « به كدام موضع رسيديم . » حارث جواب داد : « به بنىسليم . » ابن زياد گفت : « سلامت نصيب ما گردد انشاء اللَّه . » وچون از آن جا گذشتند ، به قبيلهء ديگر رسيدند . عبيداللَّه باز استفسار نمود : « كجا رسيديم . » حارث گفت : « اين قبيله را بنىناجيه مىگويند . » عبيداللَّه گفت : « از محنت‌ها نجات يابيم اگر خواست خداى تعالى باشد . » وبعد از طي طريق به قبيلهء أزد رسيدند . حارث پيش عمرو بن مسعود كه مهتر قوم بود رفته وگفت : « ابن زياد را به وكالت تو أمان داده ، آوردم . » مسعود گفت : « مردم خود را هلاك كردى وما را در ورطهء حرب اهل‌بصره افكندى ، وحال آن كه ما پيش از اين پدر أو را أمان داديم وچون بعد از چند گاهى بر سرير امارت متمكن گشت ، در صدد مكافات نيامد وهيچ نفعي به ما نرسانيد ، ومع ذلك در امداد ابن زياد تقصيري نخواهيم كرد . آن‌گاه أو را در حرم سراى خود جاى داده وفرمود تا دو كنيزك به خدمت وى قيام نمايند . چون صباح شد ، مردم بصره به نيّت آن كه جهان را از لوث وجود عبيداللَّه بن زياد پاك نمايند ، به دار الاماره رفتند . هيچ كس را نيافته ، در زندان را شكستند ومجموع محبوسان را خلاص دادند ، وچون اعدا از طلب عبيداللَّه متقاعد گشتند ، عبيداللَّه از مسعود بن عمرو حارث التماس نمود كه دليلي پيدا كرده وأو را به‌جانب شام گسيل‌گرداند وايشان شخصي را از بنىيشكر به اجاره گرفتند وبا وى قراردادند كه ابن زياد را به شام برساند . يشكرى گويد : « شبى از شب‌ها در راه آواز شخصىرا شنيدم كه به كلمهء چند اشتر خود را حدى مىكرد كه اوّل آن كلمات اين بود : « يا ربّ ربّ الأرض والعباد ، العَن زياداً وبني زياد . » عبيداللَّه را وهم آن شد كه مگر آن مرد از جمله دشمنان است كه به طلب أو مىآيد . من أو را تسكين دادم وروان گشتيم . زماني دراز ابن زياد در بالاى شتر خود سر در پيش افكنده خاموش بود ، چنانچه گمان كردم كه در خواب رفته ، پس ندا كردم : « يا نومان ! » ابن زياد جواب داد : « در خواب نيستم ، اما با خود انديشه داشتم . » من گفتم : « دانستم كه در كدام قضايا فكر مىنمودى . » گفت : « آنچه به خاطر تو رسيده ، بگوى . » گفتم : « در انديشهء كشتن امام حسين بودى وتأسفى خوردى كه چرا بر قتل أو اقدام نمودى . ديگر