مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

309

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

وبدّدتُها في النّاس عندما ورد عليَّ من وفاة الخليفة ، فكنتُ أكتسبُ بذلك حَمْداً في النّاسِ وذِكْراً . قلت : فما تُريد أن تصْنع الآن ؟ « 1 » « 2 » « 2 » الدّينوري ، الأخبار الطِّوال ، / 282 - 285 ( ط دار إحياء الكتب )

--> ( 1 ) - [ وردت في هذا الكتاب فقط بصورة كاملة ، ووردت خلاصتها في الكتب الأخرى ، وتمّ نقل مقاطع منتخبة منها فقط ] ( 2 ) - گويند : چون يزيد بن معاوية مرد ، عبيداللَّه بن زياد حاكم بصره بود ، برادر زاده‌اش حارث بن عبّاد ابن زياد براي أو اين اشعار را نوشت : « اى عبيداللَّه آگاه باش ، يزيد كه به نيروى أو مالك رقاب مردم شدى مُرد . آيا مىتوانى در برابر مردمى كه داغدارشان كرده‌اى پايدارى كنى ؟ اين از رأى پسنديده به دور است ، براي تو راهى وپناهى جز قبيله أزد نيست كه پدرت را به هنگام شورش ، آن سرزمين‌ها پناه دادند . » عبيداللَّه از اين گفتار برادر زاده خود كه خردمند بود تعجب كرد . عبيداللَّه زياد ، غلام خود مهران را كه در أدب وخرد همتاى وردان غلام عمرو عاص بود وماديان‌هاى معروف به‌مهرانى منسوب به اوست احضار كرد وگفت : « اى مهران ! اميرمؤمنان يزيد مُرد ، عقيدة تو چيست ؟ » مهران گفت : « اى أمير ! مردم اگر اختيار خود را داشته باشند ، هيچ يك از فرزندان زياد را به حكومت بر خود برنمىگزينند كه شما نخست به كمك معاوية وپس از أو به كمك يزيد بر مردم حكومت كرديد وهر دو مرده ونابود شده‌اند ، تو هم مردم را خون‌خواه خود كرده‌اى ودر أمان نيستم كه بر تو شورش نكنند ، چاره اين است كه به قبيله أزد بروى كه اگر ايشان بپذيرند وتو را أمان دهند ، از تو دفاع وحمايت خواهند كرد تا تو به محل امنى برسى مصلحت آن است كه پيش حارث بن قيس كه دوستدار تو وسالار قوم است وبر أو حق نعمت دارى بفرستى وأو را از مرگ يزيد آگاه كنى واز أو بخواهى كه تو را پناه دهد . » عبيداللَّه بن زياد گفت : « رأى صواب همين است كه تو گفتى . » وهمان‌دم كسى پيش حارث فرستاد وچون آمد خبر مرگ يزيد را به أو داد وبا أو مشورت كرد . حارث گفت : « مشاور بايد امين باشد ، اگر مىخواهى همين جا بمانى ما گروه ازدىها از تو حمايت ودفاع مىكنيم اگر مىخواهى مخفى شوى تو را ميان خود مىگيريم وپوشيده نگه مىداريم ، تا از تعقيب تو دست بردارند وسپس كساني را همراه تو مىكنيم تا تو را به جاى امن برسانند . » عبيداللَّه گفت : « همين را مىخواهم . » حارث به أو گفت : « من پيش تو مىمانم تا شب وتاريكى فرارسد وآن‌گاه تو را به قبيله مىبرم . » وحارث همان جا ماند وچون تاريكى شب فرارسيد ، عبيداللَّه دستور داد تمام آن شب چراغ‌هاى خانه‌اش روشن باشد كه اگر كسى در جستجوى أو برآيد تصور كند أو در خانه‌اش هست ، آن‌گاه برخاست