مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

127

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> خواهد كرد كه سىصد وهشتاد وسه هزار كس را از شما به قتل رسانم . » پس حجّاج در خشم شد ويكى از ملازمان را گفت : « شمشير خود را به جلّاد بده تا أو را گردن بزند . » چون جلّاد شمشير را گرفت وبه سرعت متوجّه أو شد كه أو را گردن بزند ، به سر در آمد وشمشير در شكمش آمد وشكمش شكافته شد ومرد . پس جلّاد ديگر را طلبيد ، چون متوجّه قتل أو شد ، عقربى أو را گزيد ، افتاد ومرد . پس مختار گفت : « اى حجّاج ! نمىتوانى مرا كشت . به خاطر آور آنچه نزار بن معد بن عدنان به شاپور ذي الأكتاف گفت ، در وقتي كه شاپور عربان را مىكشت وايشان را مستأصل مىكرد . » حجّاج گفت : « بگو چه بوده است آن ؟ » مختار گفت : « در وقتي كه شاپور عربان را مستأصل مىكرد ، نزار فرزندان خود را امر كرد كه أو را در زنبيلى گذاشتند وبر سر راه شاپور آويختند ، چون شاپور به نزار رسيد ونظرش بر أو افتاد » ، گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « منم مردى از عرب واز تو سؤالي دارم . » گفت : « بپرس . » نزار گفت : « به چه سبب اين قدر از عرب را مىكشى وايشان بدى نسبت به تو نكرده‌اند ؟ » شاپور گفت : « براي آن مىكشم كه در كتب ديده‌ام كه مردى از عرب بيرون خواهد آمد كه أو را محمّد گويند ، دعوى پيغمبرى خواهد كرد وملك وپادشاه عجم بر دست أو برطرف خواهد شد . پس ايشان را مىكشم كه أو به هم نرسد . » نزار گفت : « اگر آنچه [ مىگويى ] در كتب دروغگويان ديده‌اى ، روا نباشد كه بىگناه چند را به گفتهء دروغگويى به قتل رسانى . اگر در كتب راستگويان ديده‌اى ، پس خدا حفظ خواهد كرد ، آن اصلى را كه آن مرد از أو بيرون مىآيد وتو نمىتوانى كه قضاى خدا را بر هم زنى وتقدير حق تعالى را باطل گردانى واگر از جميع عرب نماند مگر يك كس ، آن مرد از أو به هم خواهد رسيد . » شاپور گفت : « راست گفتى اى نزار ! ( لاغر ونحيف وبه اين سبب أو را نزار گفتند ) . » پس سخن أو را پسنديد ودست از عرب برداشت . اى حجّاج ! حق تعالى مقدّر كرده است كه از شما سىصد وهشتاد وسه هزار كس به قتل رسانم . يا خدا تو را مانع مىشود از كشتن من ، يا اگر مرا بكشى بعد از كشتن زنده خواهد كرد كه آنچه مقدّر كرده است به عمل آورم وگفتهء رسول‌خدا حق است ودر آن شكى نيست . باز حجّاج جلاد را گفت : « بزن گردن أو را . » مختار گفت : « أو نمىتواند ، اگر خواهى تجربه كنى خود متوجّه شو تا حق تعالى أفعى بر تو مسلّط گرداند ، چنانچه عقرب را بر أو مسلّط گردانيد . » چون جلّاد خواست كه أو را گردن بزند ، ناگاه يكى از خواصّ عبد الملك بن مروان از در درآمد فرياد زد كه دست از أو بداريد ونامه‌اى به حجّاج داد كه عبد الملك در آن نامه نوشته بود : « امّا بعد ، اى حجّاج بن يوسف ! كبوتر براي من نامه‌اى آورد كه تو مختار بن أبي عبيده را