مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
42
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
عمّ ! إنّي واللّه لأعلم أنّك ناصح مشفق ، وقد أزمعت وأجمعت « 1 » المسير . فقال له ابن عبّاس : فإن كنت سائرا ، فلا تسر بنسائك وصبيتك ، فإنّي لخائف أن تقتل ، « 2 » كما قتل عثمان ، ونساؤه وولده ينظرون إليه . ثمّ قال له ابن عبّاس : لقد أقررت عين ابن الزّبير بخروجك من الحجاز ، وهو اليوم لا ينظر إليه أحد معك ، واللّه الّذي لا إله إلّا هو ، لو أعلم أنّي إن أخذت بشعرك وناصيتك ، حتّى يجتمع علينا النّاس ، أطعتني ، فأقمت ، لفعلت ذلك . ثمّ خرج ابن عبّاس من عنده « 2 » . « 3 »
--> ( 1 ) - [ المقرّم : « على » ] . ( 2 ) ( 2 - 2 ) [ المقرّم : « وهم ينظرون إليك . فقال الحسين : واللّه لا يدعوني حتّى يستخرجوا هذه العلقة من جوفي ، فإذا فعلوا ذلك ، سلّط اللّه عليهم من يذلّهم حتّى يكونوا اذلّ من فرام المرأة » ] . ( 3 ) - گفت ( راوي ) : عبد اللّه بن عبّاس نيز نزد أو رفت وگفت : « مردم شايع كردهاند كه تو سوى عراق مىروى . خداوند پشت وپناه تو باد كه چنين انديشه دارى ومىخواهى آن را به كار برى . به من بگو تو چه كار خواهى كرد ؟ » به أو گفت ( حسين به ابن عبّاس ) : « من تصميم بر سفر گرفتهام وآن هم در همين يكى دو روز خواهد بود ؛ به خواست خداوند . » ابن عبّاس گفت : « به خدا پناه ببر از اين ( تصميم ) . رحمت خداوند شامل تو باد . به من بگو چگونه نزد مردمى خواهى رفت كه چنين باشند ؟ اگر آنها قبل از تو أمير خود را كشته وكشور خود را نگاه داشته ودشمن را طرد كرده وآماده پذيرايى تو باشند وآنها همه كارها را انجام داده وتو را ( براي امارت ) دعوت كردهاند ، تو برو ! ولى اگر آنها تو را دعوت كردهاند ، در حالىكه أمير آنها هنوز در رأس كار وبر آنها مسلّط باشد وبا قهر وغلبه بر آنها حكم مىكند ، عمّال أو سرگرم استيفا وجمع أموال باشند . پس آنها تو را فقط براي جنگ دعوت كردهاند ومن اطمينان ندارم واز اين مىترسم كه آنها تو را فريب دهند ودروغ بگويند وبا تو بستيزند وتو را تنها بگذارند . يا آنكه آنها را به جنگ تو دعوت كنند وخود آنها سختتر وبدتر از دشمنان ديگر باشند . » حسين گفت : « من استخاره مىكنم ومنتظر خواهم شد ودر كار خويش تأمل خواهم كرد . » ابن عبّاس از نزد أو رفت . گفت ( راوي ) : چون شب شد يا روز بعد بود كه باز ابن عبّاس رسيد وگفت : « اى پسر عمّ من ! هرقدر مىخواهم خوددارى وبردبارى كنم ، باز مىبينم ، نمىتوانم ؛ زيرا بر تو در اين راه كه قصد دارى سخت بيمناكم ومىترسم هلاك شوى وريشهء تو از بيخ كنده شود ؛ زيرا أهل عراق مردم خائن وغدّار مىباشند . به آنها نزديك مشو ! در اينجا بمان كه تو خواجهء مردم حجاز هستى . اگر أهل عراق تو را بخواهند ودوست -