مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
518
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
فجعل لا يكلّمه ، ثمّ إنّه دنى وتدلّى النّعمان من شرف القصر ، فجعل يكلّمه ، فقال : افتح ، لا فتحت ، فقد طال ليلك « 1 » وسمعها إنسان خلفه ، فنكص إلى القوم « 2 » الّذين اتّبعوه من أهل الكوفة على أنّه الحسين عليه السّلام ، « 2 » فقال : يا قوم ابن مرجانة ! والّذي لا إله غيره . « 1 » ففتح له النّعمان ، فدخل ، وضربوا الباب في وجوه النّاس وانفضّوا . « 3 » المفيد ، الإرشاد ، 2 / 41 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 340 - 341 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 190 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 219 ؛ القمي ، نفس المهموم ، / 93 ؛ مثله الأمين ، أعيان الشّيعة ، 1 / 590 - 591 ، لواعج الأشجان ، / 43 - 44 ؛ الجواهري ، مثير الأحزان ، / 16 فأقبل عبيد اللّه في وجوه أهل البصرة حتّى قدم الكوفة متلثّما ، فلا يمرّ على مجلس من مجالسهم فيسلّم ، إلّا قالوا : « وعليك السّلام يا ابن بنت رسول اللّه » . !
--> ( 1 - 1 ) [ في أعيان الشّيعة : « يا نعيم » ] . ( 2 - 2 ) [ لم يرد في مثير الأحزان ] . ( 3 ) - وبيامد تا به كوفه رسيد وعمامهء سياهى بر سر نهاده ودهان خود را با پارچه بسته بود ، ومردم كه شنيده بودند حسين عليه السّلام به سوى ايشان حركت كرده وچشم به راه آمدن آن حضرت عليه السّلام بودند ، همينكه عبيد اللّه را ديدند ، گمان كردند حسين عليه السّلام است . ازاينرو به هيچ گروهى از مردم نمىگذشت جز اينكه بر أو سلام كرده ، مىگفتند : « اى پسر رسول خدا ، خوش آمدى ! خير مقدم . » عبيد اللّه بن زياد از اينكه مىديد مردم أو را به جاى حسين خوشامد مىگويند ، ناراحت وبدحال شد . مسلم بن عمرو كه ديد مردم بسيار شدند ، فرياد زد : « به يك سو رويد ! اين مرد ، أمير كوفه عبيد اللّه بن زياد است . » پس ابن زياد برفت تا شب هنگام به در قصر ( دار الامارة ) رسيد وهمراه أو گروهى آمده وگرد أو را گرفته بودند وشك نداشتند كه أو حسين عليه السّلام مىباشد . نعمان بن بشير ( كه در قصر بود ) درهاى قصر را به روى أو وهمراهانش بست . پس برخى از همراهان عبيد اللّه بانگ زدند : « در را باز كنيد . » نعمان كه گمان مىكرد حسين عليه السّلام است ، از بالاى قصر سر كشيده گفت : « تو را به خدا سوگند دهم كه از اينجا دور شوى ؛ زيرا من أمانتي كه در دست دارم ، به تو نخواهم سپرد ودر جنگ با تو نيز نيازى نيست . » عبيد اللّه خاموش بود . سپس نزديك شد ونعمان نيز خود را از كنگرهء قصر سرازير كرد . عبيد اللّه به سخن درآمد ، گفت : « در بگشا ! خدا كارت را نگشايد كه شبت به درازا كشيد . » ومردى كه پشت سر أو بود ، شنيد . پس به سوى مردم كه به دنبال أو افتاده ومىپنداشتند أو حسين عليه السّلام است ، بازگشته ، گفت : « اى مردم ! به خدائى كه شريك ندارد ، اين پسر مرجانه است . » نعمان در را باز كرد و ( داخل شد ) ودر را بر روى مردم ( كه به دنبالش آمده بودند ) بست . وآنان پراكنده شدند . رسولي محلّاتى ، ترجمه ارشاد ، 2 / 41